به رنگ سبز امید یا سرخ انتظار بکوب به هر چه دیوار است

تـــو را مـــن چشـــم در راهــــم

۱۹ تیر ۱۳۹۰

بیایید حدیت چشم به راهی را روی دیوارهای شهر و دیوارهای وبلاگ هامان بنویسیم. میرحسین و شیخ مهدی باید آزاد شوند، تمام زندانیان سیاسی باید آزاد شوند…پرده و حجاب با دستان ماست که دریده می شود، پرده ای که اگر روزی در افتد دیگر نه منی خواهد ماند و نه تویی… “تــــو را مــــن چشــــم در راهــــم” را با خط، با اسپری، به رنگ سبز امید یا سرخ انتظار بکوب به هر چه دیوار است. میان و سبزی و سرخی هم رنگ سفید آزادی بپاش…میرحسین و شیخ مهدی، زندانیان سیاسی باید آزاد شوند…وطن باید آزاد شود

تو را من چشم در راهم

تحول سبز: گاهی مساله پاسخ دادن به یک پرسش نیست، شفاف تر کردن آن پرسش است، شفاف کردن رنجی که هر روز میلیونها ایرانی بی صدا متحمل می شوند، میلیون ها دل بسته، امیدوار به جنبشی که نامش سبز است.

دلیل بی مرگی چنین جنبشی هم همین پیوندش با رنج است که از هر چیز دیگری فهمیدنی تر است، از جنس انسان است، از جنس بودن. تو این رنج را شفاف کردی…قرارمان رای سبزی بود که ۲۲ خرداد به نام تو در صندوق انداختیم و با هزار اما و اگر به انتظار فردا نشستیم. فردا، بیست و سوم خردادی روز بهت بود و هزاران پرسش بی پاسخ، روزی که گفتیم رای من کو؟

اما تو آن را شفاف تر کردی، گفتی اسیر این صحنه آرائی خطرناک نمی شوی و خطر کردی.

رفتیم و رفتیم، رفتیم و از “رای من کو” گذشتیم، رفتیم از بودن تا شدن. شدیم عین راه، راه سبز…راه سبز، من و تو هستیم، جنبش سبز یعنی ما…

اکنون هم که نیستی آینه ای گذاشته ای مقابل ما تا این بار مستقیم زل بزنیم در چشمان خودمان و در خود بنگریم… زل می زنم به آینه و یاد روزی که روی برگه رای نوشتم “موسوی” می افتم. فاصله تا آن روز دوسال شده، به آینه می نگرم اما این بار می خوانمت میرحسین، که روز تولد من روز آشنایی با توست…آشنایی و صمیمیتی شفاف عین آینه… عین همان دیوارهای رابطه که آنقدر گفتی رهبر نیستی و همراهی تا کوتاه و کوتاه شان کنی. همان دیوارهایی که همیشه دیکتاتورها بلند می کنند تا همدیگر را نبینیم.

نمی دانم میرحسین دنبال خودم می گردم یا شما، شکستن بت آسان است اما آینه چه؟ آینه آگاهی… یک چیزی کم آورده ام، نمی دانم آن چیز چیست. گویی از جنس رنج است، از جنس بودن. بودنی که ایرانی امروز با انتظار و امید ترجمه می کند…
شب است.

همان هنگام ”که می گیرند در شاخ تلاجن، سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛” و من هنوز

تـــو را چشـــم در راهـــم، من خـــودم را چشـــم در راهـــم…


می گردم و می چرخم، این بار دنیا به گرد من می چرخد و تکرار می کنم امید…همان امید که از پس هر آینه ای چشمک می زند و با مقاومت معنا می شود…تو شفاف ترش کردی…می خواهم امروز حدیث این همه را روی صفحه مجاز بنویسم. بنویسم: انتظار…تو این نوشته را از پس میله ها نمی بینی اما می دانی پشت صفحه ای که رویش به خط سبز، انتظاری چنین ریشه دار نقش بسته روزی تمام آن میله ها را پاک خواهد کرد…

بیایید حدیت چشم به راهی را روی دیوارهای شهر و دیوارهای وبلاگ هامان بنویسیم.

میرحسین و شیخ مهدی باید آزاد شوند، تمام زندانیان سیاسی باید آزاد شوند…پرده و حجاب با دستان ماست که دریده می شود، پرده ای که اگر روزی در افتد دیگر نه منی خواهد ماند و نه تویی…

“تــــو را مــــن چشــــم در راهــــم”

را با خط، با اسپری، به رنگ سبز امید یا سرخ انتظار بکوب به هر چه دیوار است.

میان و سبزی و سرخی هم رنگ سفید آزادی بپاش…میرحسین و شیخ مهدی، زندانیان سیاسی باید آزاد شوند…

وطن باید آزاد شود…

  • Sabzlink
  • Facebook
  • Twitter
  • FriendFeed
  • email
  • Balatarin
  • Print
  • Google Bookmarks

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

ray1

رای من زندانی ست

ray_man

رای من کو؟

tajzadeh1

ویدیو: چرا در انتخابات نمایشی شرکت نمی کنم

تو را من چشم در راهم

تـــو را مـــن چشـــم در راهــــم