استریپ تیز و خودآگاهی
به احترام اعترافات آگوستینیِ مصطفی تاجزاده
تحول سبز: قریب به یک ماه پیش سید مصطفی تاجزاده، در یاداشتی مفصل با نسل سوم انقلاب به گفتگو نشست. وی در این یاداشت به نیت های پاکی اشاره کردکه با ابزار غلط وضع فعلی را بوجود آورد و همچنین از فرزندان ایران خواست که باب گفتگو و پرسش گری را باز بنمایند.
در پی این فراخوان آقای تاجزاده، یکی دیگر از خوانندگان تحول سبزدعوت آقای تاجزاده را لبیک گفته ونقدی را در خصوص یاداشت مصطفی تاجزاده ارسال نموده است.
لازم به ذکر است انتشار مطالب وارده در تحول سبز لزوما به معنی همسویی با دیدگاه نویسنده نیست
متن کامل این یاداشت که در اختیار تحول سبز قرار گرفته است بدین شرح است:
صحرا جورکش
من طعم خوش پیروزی را چشیدم. طعم خوش آگاهی را. همین جملات کوچک با همهی کوتاهیشان کافی بود تا من در پناه آن، سلطهی مرگخواران را عقب برانم از ذهنم. و بار دیگر باور کنم که پیروزی انتقال قدرت از این به آن نیست. پیروزی انتقال این نظام به آن نظام نیست. پیروزی رسیدن به لحظهی «تغییر» است. نه تغییر یا تعویض حکومتها. که بهتر است کلمهی «تعویض» را به کار ببریم. نظام شاهنشاهی به نظام اسلامی تغییر پیدا نکرد، فقط جای خود را با هم تعویض کردند.
«تغییر» درونی است و تعویض شکل حرکتی بیرونی، فقط. مهم نیست تغییر کوچک باشد یا بزرگ، مهم رسیدن به این لحظهها است. پیروزی یعنی رسیدن به لحظهی «نوریزاد». پیروزی، یعنی آگاهی. یعنی خودآگاهی. آن چه که در او اتفاق افتاد و همچنان ادامه دارد همین تغییر است. گام به گام. هر کلمهای که او مینویسد نشانههایی را ثبت میکند از خودش.
تغییر او از جنس خودش است، از جنس آگاهی؛ و شکست بزرگی است برای آنها که او بدیشان ایمان داشت، ایمانی راسخ و استوار. که هنوز هم در کلام انتقادیاش با همهی گزندگیها، این احترام و حرمت هست. هتاکی نیست. رسواگری نیست. راه رفتن روی لبهی آگاهی است. در عین رعایت شأن و منزلت ایمانی که داشته و دارد، هنوز هم به دنبال باز کردن روزنههای هشدار است. لابد میداند آن چه امروز در حال مرور آن است، همان چیزی است که در طی این سالها خودش و دیگران ساختهاند. بار سنگین این پیرزوی را کلمات، نامهها، نوشتار به عهده گرفته است. من از این جا که هستم، هر کدام را که میشنوم، احساس غرور، افتخار و پیروزی میکنم.
از خواندن و شنیدن نامه و خطابهی محسن مخملباف با همهی زیبایی نوشتار، احساس بزرگ پیروزی به سراغم نمیآید، چون هیچ نشانهای از تغییر در آن دیده نمیشود. همان ادبیات است. همان کلمات و جملات ستایشگر، کلمات مبالغه و افراط، کلمات دو قطبی من اینم تو آن. «آگاهیِ کاذب» است. نه «آگاهیِ صادق». رسیدن به لحظهی آگاهیِ صادق، پیروزی است. مثل رسیدن به لحظهی آگاهی صادق عباس کیارستمی. بدون هیاهو و جنجال. بدون بزرگنمایی و مبالغه. در کلامی منطقی و حاکی از احترام و صلح. تلاش هنرمندانه و آگاهیبخش او برای آزادی جعفر پناهی. او همهی پشتوانهی تاریخی، هنری و سینمایی خود را، برای «آزادی» برای احترام به آزادی پرداخت. او هم با آن نامهی مهماش شروع کرد. نامهای سرشار از احترام به انسان؛ میتوان حتی آن روز را، آن نماز جمعه تاریخی را، نشانهای دیگر از لحظه پیروزی دانست.
تمام لحظات آن، لحظهای که آن پسر کنار دوست دخترش شانه به شانهی هم در حال خواندن نماز جمعه بودند. و آن لحظهای که هاشمی رفسنجانی با همان لحن و کلام مصلحتاندیش خودش، بر حقوق مردم ایران تکیه کرد. حقوق آنها را انکار نکرد. و پیش از آن و پیش از انتخابات همهی این آگاهی را، در نامهای ریخت تا رأس نظام را هم در این آگاهی شریک کند. حتی اگر این آگاهی، آگاهی به خاطر مصلحت باشد: آگاهی به منافع خود و از دست دادن همهی آن چیزهایی که سالها برای رسیدن به آن تلاش کردهاند و قربانی گرفتهاند.
اینها لحظات کوچک پیروزی است. پیروزی دانایی بر نادانی. پیروزی رسیدن به لحظهی خودآگاهی و به امکان تغییر. و من امروز دوشنبه ۲۴/۳/۸۹ در حالت گرسنگی محض و بلعیدن لقمههای پشت سر هم، کلمات تاجزاده را از روایت دوستم میبلعم، و میگویم نه! باورکردنی نیست. هنوز هم که در حال نوشتن این روایت هستم، باور نمیکنم. فکر میکنم یک شوخی بزرگ است. اما این یک جدی بزرگ بود: صدای شریعتی بر گونهای دیگر از زبان او که ایستاده در برابر همهی دیگران و میگوید ما متهم هستیم. خودش نوشته مثل آن زمان که شریعتی خطاب به خودش، به همهی بزرگترها، به نسل قدیم، نسل پدران و مادران، در برابر نسل جوان معاصرش گفت: پدر، مادر، ما متهمایم. وقتی شنیدم بند به بند اتهامهایی را که به خودش، به نسل خودش میزد، احساس کردم هر کدام از ما چقدر میتوانیم خوشبخت باشیم از شنیدن، فقط شنیدن یا خواندن این اعترافات آگوستینی. رسیدن به لحظهی دانایی و آگاهی، پیروزی است.
از سال ۷۶ که اصلاحات شکل بیرونی و رسمی خود را پیدا کرد، منتظر چنین لحظهای بودند بسیاری که در این سی سال سرمایههایشان را باخته بودند. و در عین اخراج از همهی امکانات ضروری زندگی، از شغل گرفته تا دانشگاه، تا اخراج از زندگی و بودن علیرغم بیاعتمادیها باز هم پذیرفته بودند که در چهارچوب این نظام و همهی آن ارکانی که در ساخت این وضعیت سهیم بودهاند، شرکت کنند. میخواستیم این اصلاحات شامل نقد آن چه رفته است هم باشد. مهم سر کار بودن، و در دست داشتن قدرت در دست اصلاحطلبان نبود، مهم تغییر در حلقههای تجاهل و تزویر و فریبکاری بود. ذره ذره. در شکلهای کوچک یا بزرگ.
باورکردنی نیست برای من، به عنوان یک شهروند این حکومت، که خودم ـ مثل اکثریت ایرانیان ـ یکی از شرکتکنندگان در بنیانگذاری آن بودهام. از زبان فردی که حتی کوچکترین انتقاد را هم برنمیتافت به ساحت خودشان. متعصبترین و دگمترین فرد در میان اصلاحطلبان. با ذهنیتی کاملاً بسته و محدود به خودشان. حتی هنوزها هم تا این اواخر قائل به دایرهی خودی و غیرخودی بود. تا پیش از تجربهی زندان جمهوری اسلامی! او حالا در برابر مردماش، نسل جواناش ایستاده و اعتراف میکند که همهی آن چه الان اتفاق افتاده، از ما شروع شد، از خود ما. آن چه امروز در مورد سیدحسن خمینی میبینیم، از همان سیلیِ ولایت به صورت کاظم شریعتمداری آغاز شد. از اعدامهای آغاز انقلاب. از آن همه خشونتی که لازم نبود. از توهینهایمان به مهندس مهدی بازرگان و یداله سحابی. از اعدامهای دههی شصت. رسیدن به این لحظه، بزرگتر و عمیقتر از پیروزی خرداد ۷۶ بود و هست. این تغییری از درون است. اتفاقی که در آگاهی یک ذهن رخ داده است. رسیدن به آگاهی صادق و اعتراف به آن در برابر همگان. تکیهگاهی که اعترافاتاش را بر آن استوار کرده هم، قابل تأمل است: از موضع، «پدر، مادر، ما متهمایمِ» دکتر شریعتی. نه کلی، نه مفهومی، که اعلام برائت تاریخی و مصداقی و جزیی. مورد به مورد. عذرخواهی یا همان عذر تقصیر، نه از زبان آدمی ضعیف، کمظرفیت و حقهباز و جاهطلب مثل برخی که پشیمانی لقلقهی زبانشان است و ناشی از فرصتطلبیها یا جاهطلبیها و شهرتخواهیهایشان. اعتراف تاریخی با ذکر تمام موارد و مصادیق از طرف فردی کاملاً معتقد، متعهد و مقاوم. نه ضعیف و بچه سوسول و نازنازی مثل من و ابطحی! نه «تحولاتی» مدام چرخنده و گیجکننده از جنس داناییهای به اصطلاح تحلیلی محمد قوچانی، که از سر جاهطلبی است یا تنزهگرایی یا کلمهی خوشآهنگ و دلچسبِ «متفاوتطلبی»، که یعنی که: این منم طاووس علیین شده! او که هیچ گاه و در هیچ لحظهای از اشکال دانایی، به سمت نقد و تحلیل این چرخشهای مدام خود نبوده و نیست. مدام حملههایش و اتهامهایش از خودش دور و به دیگران پرتاب شده، جوری حرف میزند در مورد همگان، از عصر ما و جنبش اصلاحات و افراد، از گنجی، مجید محمدی و افشاری و سروش و… که انگار همهی تقصیرها بر گردن آنها است. و حالا هم همه مقصرند در جنبش سبز از صدر تا ذیل، از رهبری جنبش سبز تا تمام عناصر شرکتکننده در آن. و این فقط جناب ایشان است که میفهمد این جنبش، یک انحراف از مسیر تاریخ اسلام و ایران میباشد! در ظاهر، او ـ قوچانی ـ هم در پی خلق دانایی است و آگاهی. اما آگاهیِ او کاذب است. آگاهی انتقادی نیست. او نیز همچون حاکمان در موضع من فرعونی و همان دانای کل مطلق نشسته و با چوبی (چوب ناظم یا نظام؟!) که در دست گرفته همه را از دم متهم و تهدید میکند و انگار که خودش هیچ نقشی نداشته در این چرخهی معیوب. اما اعترافات مصطفی تاجزاده، خوشبختانه، از دانای کل مطلق فاصله گرفته، و حالا دیگر این دیگران، از ما بهتران، طرف مقابل، قطب روبهرو، و تیر و طایفهی دولت نوظهور نیست که متهم است. او اعتراف میکند که آن چه اکنون رخ داده، محصول همهی آن سالهاست. احمدینژاد و دولتش، ادبیاتش، رفتار و منشاش، تافتهای جدا بافته نیست، عارضه نیست، بیماری نیست، ویروسی از بیرون به تن نظام نیافتاده، نتیجهی این تاریخ سی ساله است. نتیجهی همهی آن اعمالی است که ما مرتکب شدیم.
توهین به سیدحسن، حمله به خانهی مراجع شیعه در نظام مذهبی شیعه، اتفاق شگفتآورِ امروز نیست. این وضعیت حاصل همان سیلی تاریخی است که بر صورت بزرگترین مرجع شیعهی وقت فرود آمد. و بعد با مرجع و مراجع دیگر چون منتظری و صانعی و دیگران آن کردند و میکنند که میبینیم.
شاید خیلیها به این دانایی رسیدهاند. در میان خود و در خود. شاید سالها است. و شاید هنوز در آن برههها نرسیده بودند. اما بیان رسمی و علنی آن در برابر همهی آنهایی که هستند و میشنوند، حادثهی دیگری است که از عهدهی هر کسی برنمیآید. پیروزی سیاسی نیست در ظاهر، اما از جایی که من ایستادهام و نگاه میکنم و میشنوم، این پیروزی سیاسی است یا پیروزی سیاسی هم هست. نه از جنس خرداد ۷۶، که از جنس آگاهی وجدان اجتماعی. هر بندش را که میشنیدم در روایت دوستم و بعد راویان رادیویی، و بعد راویان نوشتاری احساس غرور میکردم. احساس افتخار. اصلاً و ابداً انتظار شنیدن این حرفها را آن هم از زبان مصطفی تاجزاده نداشتم. از زبان کروبی شاید، یا برخی دیگر، اما او، هرگز. مثل نامههای نوریزاد. این نامهها و این اعترافات، هیچ شباهتی به عصیاننامهها و طغیانهای بی در و پیکر گنجی و مهاجرانی و یا محسن مخملباف ندارد (که بیتردید حقوق بشری و شهروندی اینان نیز به جای خود محفوظ است.) جایگاه این اعترافات مهم است. هم جایگاهی که این فرد در تاریخ این نظام داشته و هم در تاریخ خودش، و هم جایگاه کنونی او، نه در آن سوی آبها، با فراغ بال، و جمعیت خاطر نسبی، و به دور از خطرها و آسیبها. در متن ایران امروز، در زندان یا در مرخصی کوتاهمدت، زیر بدترین فشارها و آسیبهای روانی و فیزیکی.
اینها لحظاتی است که میتوان در برابر هجوم دیوانهسازان و مرگخواران به آن پناه برد، و با هجومِ یأس و بدخواهی مبارزه کرد. حضور همین حلقههای زنجیرهای دانایی است که حس مرگبار بیهودهگی را یا بیهوده بودن همه چیز و همه کس را عقب میزند. اوباما در آن سوی جهان گفته بود که برای تغییر آمدهایم. و بعدها شعار کروبی شد. و دیگران. وقتی بند بند این اعترافنامهی آگوستینی را میگذارم کنار تغییر احمدینژاد به میرحسین موسوی، از زاویهی تغییر، میبینم که در برابر همهی هزینههایی که پرداخت شده، به تدریج در حال پیشروی به سمت تغییر هستیم و مگر تغییر همان چیزی نبود که میخواستیم. ذره ذره. گام به گام.
از این زاویه که نگاه میکنم، احمدینژاد را یک فرصت میبینم. یک امکان؛ هیچ کس به غیر از او نمیتوانست این طور ماهیت نظام جمهوری اسلامی را برهنه و عریان کند و در برابر دیدگان خودیهای نظام قرار دهد؛ نه دیدگان مخالفان نظام در بیرون و داخل، که شکل دیدن آنها از آغاز هم متفاوت بود، بلکه در برابر چشمهایی که به شدت به ماهیت این نظام معتقد بودند و هستد. در دورهی خاتمی این فرصت نبود برای دیدن، برای رسیدن به خودآگاهی، برای رسیدن به برهنگی و عریانشدگی. برعکس، خاتمی فرصتی بود برای پوشیدگی و پوشانندگی، فرصتی بود برای حجاب. شاید همان فرصتی که قرآن از آن به کرات سخن میگوید: ما به شما فرصت دهیم، زشتیهایتان را میپوشانیم، تا شما خود به دانایی و آگاهی برسید. این پوشیدگی فرصتی است برای تغییر. فرصتی است برای دانایی و تبدیل شدن یا کردن. خاتمی هم فرصتی بود از جنس این پوشیدگی که میتوانستند بدون عریانی، از زشتی به زیبایی حرکت کنند. فرصتی بود برای گذر از چهرهی خشن و عبوس همین نظام به چهرهی شاد، صلحطلب و عاری از خشونت خاتمی. فرصتی بود در پرده و حجاب تا چهرهی نظام تبدیل شود به چهرهی خاتمی در ایران و در جهان. از جنس همان فرصتها که کتاب آسمانی از آن نام برده است. فرصتی که فکر میکنم هم به افراد داده میشود، هم به اجتماعات و هم جامعهها و حکومتها. همهی این فرصت به یغما رفت، تا رسید به چهرهی زشت احمدینژاد. پردهها دریده شد و نگاهها تیز. باز هم مثل تعبیر قرآن از توصیفاش در قیامت. چهرهی باطنی حکومت البته که از آغاز همین چهرهی احمدینژاد بود. همین قد و قامت، همین ادبیات، همین رفتار و سلوک و گفتار و کردار. آدمهایی مثل طالقانی و خاتمی شخصیتهای ظاهری و ویترینی حکومت بودند؛ اما احمدینژادها شخصیت باطنی و درونی آن هستند. از رفسنجانی و دوران سازندگی کوشیدند تا این چهرهی زشت و خشن و منتقم را به تدریج تغییر بدهند. قدمهایی که رفسنجانی برداشت رسید به خاتمی. فرصت پوشیدگی اما به هزاران دلیل و علت باطنی و ظاهری از کف رفت. و زمان عریانی آغاز شد. احمدینژاد «استریپتیزِ» جمهوری اسلامی بود! با هر قدم، رفتار و گفتار، لباسی را که بر تن کرده بود تا عیبهایش را بپوشاند، از تناش کند. موسوی و کروبی و انتخابات ۸۸، آخرین فرصت برای بازگشت به عصر پوشیدگی بود، برای ایستادن در برابر استریپتیز احمدینژاد از حکومت. اما نخواست. اما نکرد. همه، همهی مردمِ مخالف و موافق، در داخل کشور و خارج از کشور، خواستار استریپتیز نبودند. آنها نمیخواستند به این برهنگی تهوعآور و مشمئزکننده برسند. با رنگ سبز، با شال سبز، با موج سبز میخواستند به این توافق عمومی برسند که نمیخواهند برای برهنگی احمدینژاد در صحن جهانی کف بزنند. هورا بکشند. اما نشد. اما نخواستند. و آنها هم چنان به برهنگی و برهنه شدن ادامه دادند. رخدادهای فجیع کهریزک، تنها یکی از این صحنههای استریپتیز عمومی حکومت بود.
عصر پوشیدگی تمام شده بود. احمدینژاد تمام لباسهای جمهوری اسلامی را که این همه سال (حتی در دوران بنیانگذار) با آنها خودش را پوشانده بود، یکی یکی کَند. حالا اندام او، اندام جمهوری ما است! همان جمهوری سال ۵۷، ۵۸ و ۵۹٫ عریان. بدون تزیین. هیچ کدام نمیخواستیم به این بینایی برسیم. نمیدانم بگویم این بینایی از جنس همان بیناییِ اساطیری حضرت آدم بود؟ همان بینایی که زاییده و زایندهی دانایی بود و بعد شرم؟ شرم از دیدن این همه رذیلت و فضیحتِ متراکم در لباس وارونهی دین و تقدس؟ اگر برای ما نبود، که نبود، برای تاجزاده بود. برای کروبی بود. و برای موسوی هست. و برای نوریزاد. آنها فقط با این بینایی به دانایی میرسیدند. در طی این سی سال هر چه دیگران، مخالفان، منتقدان، از روشنفکران تا روحانیون، از منتظری تا بازرگان و سروش و سحابی و دانشجویان و جوانان و زنان و مردمان تحت ستم گفتند، انکار کردند. در هر مقطع نشان دادند، از افتضاح گروگانگیری تا پیروزی خرمشهر و خواستار توقف جنگ بودن، و تا اعتراض به فتوای سلمان رشدی، و تا قتل هولناک دکتر سامی، و تا هشدار تکاندهندهی منتظری در اعدامهای خوفناک ۱۳۶۸، و تا قتلهای زنجیرهای روشنفکران و سیاسیون، و تا اعترافات نویسندگان و هنرمندان علیه سانسور و سرکوب، و تا… همه و همه، و اما هیچ کدام از این هشدارها نتوانست تاجزاده و دوستانش را به بینایی برساند. احمدینژاد تنها فرصت و آخرین فرصت بود. حالا از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ تا امروز که دوشنبه ۲۴ خرداد ۸۹ است جمهوری اسلامی لخت مادرزاد، روی سکوی جهانی ایستاده است و میرقصد. دست به تن و بدن خود میکشد. به اعضا و اسافلاش. و آن را نشان میدهد. و خودش و خودشان برای این برهنگی هورا میکشند و کف میزنند، اما عرق شرم بر چهرهها مینشیند از این وقاحتهای بیدریغ. حالا تاجزاده، ماهیت خودش، و ماهیت این سی سال را لخت و برهنه میبیند. دیده است. و هبوط میکند یا عروج میکند به متن دانایی بر خویشتن خویش. رفتار نظام با سیدحسن خمینی در سالگرد مرگ پدربزرگش، زشتترین و وقیحترین صحنهی این عریانی بود. صحنهای که از دیدن و شنیدنش امثال مرا که سالها است، که شوریدهام علیه این تفکر منفور و تعفن بیدادش، به تنگ آورد. و به درد آورد. من از شرم دیدن این همه وقاحتِ عریان و خبیث، در خودم فرو رفتم. اما رأس نظام در برابر این وقاحتِ از پیش تدارک دیده شده و توافق شده و مهندسی شده، سر تعظیم فرود آورد. آن بوسه بر پیشانی، بوسهای بود بر آن چه رخ داده، نه در نفی آن.
حالا مصطفی تاجزاده نشسته است در برابر این بینایی. ناچار به هبوط است از خود و از آن چه این همه سال از آن گریخته بود. به آن دامن زده بود و انکارش کرده بود. این جا که تاجزاده، موسوی، کروبی ایستادهاند، هم دردناک است و هم هولناک. بینایی تحملناپذیر است. همان عذاب الیم است که قرآن از آن سخن گفته و تصویرش کرده: روزی خواهد رسید که همهی پردهها کنار خواهد رفت. روزی که دیدگان شما تیزتر خواهد شد. روزی که همهی آن چه کردهاید، در برابر دیدگانتان قرار خواهد گرفت.
اسمهای گوناگونی گذاشته بر این نوع از لحظات، بر این نوع از آگاهی: آن گاه که زمین لرزانده شود به سختترین لرزههایش/ و زمین بارهای سنگیناش را بیرون میریزد/ در این روز زمین خبرهای خویش را حکایت میکند/ در آن روز مردم پراکنده از قبرها بیرون میآیند تا اعمالشان را به آنها بنمایانند/ آیا نمیداند که آن چه در گورها است زنده گردد و آن چه در دلها نهان است آشکار شود؟/ پروردگارشان در آن روز از حالشان آگاه است. به زودی خواهید دانست/البته جهنم را خواهید دید/سپس به چشم یقیناش خواهید دید/چون آن حادثهی بزرگ در رسد/روزی که آدمیان همهی اعمال خود را به یاد آورند/ و جهنم را به هر که میبیند نشان دهند./ روزی که رازها آشکار میشود/ روزی که آدمی همهی اعمال خود را به یاد آورد/ روز آن حادثهی بزرگ است.
روزی که آدمی بتواند به این بینایی و آگاهی برسد تا خود را و همهی اعمالش را به یاد بیاورد،روز آن حادثهی بزرگ است و باز میگوید: آن روز، روزی است آمدنی/ما شما را از عذابی نزدیک میترسانیم. روزی که آدمی هر چه را پیشاپیش فرستاده است مینگرد و میگوید: کاش من خاک بودم! این کیفری است برابر کردار، زیر آنان به روز حساب امید نداشتند.
«علی لاریجانی» خطاب به «اوباما» در مجلس میگفت که ای تو! روز حرف تمام شده، روز انشاءنویسی و ادبیات به سر رسیده. امروز، روز حساب است. راست میگوید این جملهی آخرش را، امروز روز حساب است. نه برای لاریجانی و امثال وی که شاید قدرت بینایی و استعداد رسیدن به دانایی و خودآگاهی را ندارند (میگویم «شاید» چون ممکن است بعضیهایشان به دست آورند.) برای نوریزاد و مصطفی تاجزاده. این دو و شاید برخی دیگر، به این روز به این «روزی» رسیدهاند. به روزی که بتوانند ببینند، همهی آن چه را که در این سالها کردهاند. روزی که بتوانند این بینایی را به بیان درآورند و رسماً اعلامش کنند. حتماً ذراتی از «خیر» در این دو بوده، که توانستهاند به این بینایی دست پیدا کنند. فقط برخی میتوانند به این جا که هستند، برسند. و از میان آنها فقط برخی، تواناییِ بیان این بینایی را برای دیگران دارند. تا اعتراف کنند: ملت ایران! آن چه امروز میبینید، چیزی است که ما دیروز انجاماش دادیم. پس ما متهمایم. این آگاهی و بینایی، همان پیروزی بزرگ است؛ همان «فوز عظیم» و رستگاری بیبدیل. و من به آن افتخار میکنم. احساس میکنم من چقدر خوشبختام که میتوانم بشنوم. من به شنیدن این حرفها افتخار میکنم. من از شنیدن این کلمات، احساس غرور میکنم و به شکوه «انسان» احترام میگذارم.
میبینید، به خودم میگویم در هجوم بیوقفهی دیوانهسازان و مرگخواران از درون و بیرون، میتوان به حضور قدرتمند «گندالف۱» و «دامبلدور۲» مطمئن بود. میتوان حضور این دو را در بند بند این اعترافنامهی بزرگ دید، خواند و لذت برد. راست میگفتند آن دانشجویان جهان مدرن که در متروها نوشته بودند: «گندالف هنوز زنده است!» این اعتراف نشانهی زنده بودن او و آنها است. تاجزاده از جنس آنها نیست،اما اعترافاتش از جام خاطرات آنها بیرون آمده است.
من شادی امید و روشنایی را در صدای حسن شریعتمداری، فرزند کاظم شریعتمداری، هم شنیدم. نشانی از سرزنش نبود که حقتان است. نشانی بود از غرور و افتخار، از شفافیت و سپاس. او هم از این بینایی و دانایی، به وجد آمده بود و آن را قدمی در جهت آشتی میشمارد. نگفت،حالا دیگر دیر است. نگفت دیگر به درد نمیخورد. نگفت آن موقع باید میگفتید. نگفت سال ۷۶ باید میگفتید. نگفت حقتان است. نوش جانتان! نگفت نوبتی هم باشد، نوبت شماست. نگفت آخیش دلم خنک شد! او هم از رسیدن به لحظهی دانایی و شناخت که کسانی بتوانند بینند که چه کردهاند و آن چه الان دارد رخ میدهد حاصل آن همهای است که پیشاپیش کردهاند و ساختهاند، او هم از این آگاهی صادق، خوشحال بود و آن را میستایید. و پیروزی مگر رسیدن به همین لحظهها نیست. به درک لحظهی تغییر و نه تعویض.
من اگر بر فرض محال در جایگاه تاجزاده بودم، جرئت و شهامت اخلاقی این اعترافات بزرگ ثبت شده و علنی را نداشتم. من او را نمیشناسم از جنبهی فردی. اما میدانم، به اندازهی همین حیطهی کوچکِ محیط فردی خودم، که اعتراف به اشتباهات با نگاهی تحلیلی و تاریخی، آن هم علنی و جهانی، شهامت فردی و اخلاقی بسیار بالاو فوقالعادهای را طلب میکند.
این اعترافات آگوستینی را من فقط ذرات درخشان پیروزی میدانم. چنان که این اتفاق برای هر فردی که بیافتد، چه در محدودهی کوچک و خانوادگیاش، چه در محیط کوچک اجتماعی خودش، یک پیروزی است. فرصتی است که همگان به دست نمیآورند. اما فرصتی است که تکتک ما، «امکان» بالقوهی تجربهی آن را «میتوانیم» داشته باشیم. هر کسی که بتواند در هر مقطعی از تاریخ فردی و جمعی خودش به این بینایی و آگاهی برسد، که همهی آن چه را انجام داده ببیند، بشناسد و بفهمد، به پیروزی دست یافته است. حتی اگر همهی تاریخاش و همه دستاوردهایش را از دست داده باشد و دستانش از عشق و امید و آینده تهی باشد.
این دیدن، این بینایی، این آگاهی، فلسفهی قیامت است.
فلسفهای که فقط برخی در زندگی قادر به ادراک آن هستند و واقف شدن به آن و تجربهی وجودی آن و وجدان کردن آن تا نیل به درجهی والایی از خودآگاهی و در میان گذاشتن «خود» با «مردم.»
ما اکنون، «در آستانه»ی این قیامت ایستادهایم.
و پایان این سخن را، نه با نقل کلام قصار یک مرد مقدس مذهب، که با بیتی از بامداد شاعر میبندم که خود «در آستانه» بود که سرود:
«انسان، دشواریِ وظیفه است.»
2 دیدگاه
پاسخ دهید
- درباره ما
- سردار جزایری: قرارگاه سایبری راه اندازی می شود
- “عظمت” ضارب شهید هدی صابر در بهداری اوین
- هدی صابر در پی سهل انگاری مقامات زندان در گذشت
- این مردم می خواهند بدانند چه مقدار از پولشان را به افغانستان، لبنان و سوریه بخشوده ای!
- مردم فارس چه گناهی کردند که کارخانه های مهم در حال تعطیل شدن هستند؟
- پنجشنبه ۲۶ خرداد به یاد شهدای جنبش، و به احترام آن پیشتازان بر مزارشان حضور خواهیم یافت
- برای پاسداشت شرافت می آییم، پنج شنبه26خرداد،بزرگداشت هدی صابر در مسجد اعظم قلهک
- حرکت موج سیاه در اعتراض به شهادت هاله سحابی و هدی صابر در بیش از ۱5 شهر دنیا
- جشن تولد مهدی کروبی در منزل تاج زاده + عکس














و این وسط رهبران و یا سران جنبش آقایون کروبی و موسوی هستند که هنوز از آن دوران “درخشان” صحبت میکنند… شاید این وظیفه سنگین (رهبری جنبش) را باید بر دوش دگری گذاشت.
این آقایون هم باید دست از این امامزاده بکشند.