<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تحول سبز &#187; قلم سبز</title>
	<atom:link href="http://www.tahavolesabz.net/item/category/incomingtexts/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.tahavolesabz.net</link>
	<description>نوای سبز همدلی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 12 Jan 2012 21:38:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.3</generator>
		<item>
		<title>کابوس های متین کوچولو و پدرش</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/43007</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/43007#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 16:44:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخرین اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[فاطمه ستوده]]></category>
		<category><![CDATA[فخرالسادات محتشمی پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=43007</guid>
		<description><![CDATA[مسعود خوابش می برد خواب سلول انفرادی خواب یازجویی های وحشتناک خواب بازجوی بداخلاق و آن یکی خوش اخلاق و ...مسعود دلش می خواهد فاطمه اش به خانه بیاید نزد متین و او برود جای فاطمه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مرد صدایش می لرزد!</p>
<p>می گوید: ببخشیدها لرزش صدایم از سرماست. متین خواب بود آمده ام درحیاط با شما صحبت میکنم.</p>
<p>ساعت سه صبح!</p>
<p>خدا کند جای فاطمه گرم باشد خدا کند نلرزد از سرما یا از شدت نگرانی برای متین ۴ ساله اش</p>
<p>مرد می گوید: دارم دیوانه می شوم. همه استاتوس هایش در فیس بوک هم نشان از تحیر و شگفتی دارد!</p>
<p>زنش را مقابل چشمش نشانده اند در یک ماشین شاسی بلند برده اند به جایی که برای او آشناست!</p>
<p>جرمش؟؟؟  لابد سلام و علیک با خانواده های زندانیان سیاسی که تا دیروز عضوی بود از  این خانواده بزرگ خودش و متین کوچکش که دچار لکنت زبان شد در زمان حبس  بابا:(</p>
<p>حالا یک بند سراغ مادرش را می گیرد متین</p>
<p>متین پدر و مادر را با هم می خواهد این خواسته بزرگی نیست بی وجدان ها:(</p>
<p>ساعت از سه گذشته است متین کابوس می بیند فریاد می کشد. مسعود پسرک را در آغوش می گیرد. متین مادرش را می خواهد.</p>
<p>پدر اشک هایش را پاک می کند تا بر گونه متین نریزد.</p>
<p>مسعود  خوابش می برد خواب سلول انفرادی خواب یازجویی های وحشتناک خواب بازجوی  بداخلاق و آن یکی خوش اخلاق و &#8230;مسعود دلش می خواهد فاطمه اش به خانه  بیاید نزد متین و او برود جای فاطمه</p>
<p>ما دلمان می خواهد این خانواده فی الفور سه نفره شوند دوباره</p>
<p>جای مادر متین زندان نیست</p>
<p>جای هیچ مادری زندان نیست</p>
<p>شرم کنید</p>
<p>فاطمه را به مسعود و متینش بازگردانید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-43008" href="http://www.tahavolesabz.net/item/43007/fateneh_sotoodeh"><img class="aligncenter size-large wp-image-43008" title="fateneh_sotoodeh" src="wp-content/uploads/2012/01/fateneh_sotoodeh-300x450.jpg" alt="" width="300" height="450" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/43007/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندانی عاشق همیشه صبورتر است</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42988</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42988#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 16:17:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخرین اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[مهدیه گلرو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42988</guid>
		<description><![CDATA[“صبوری این سالها هدیه عشق است به من که آتشی را در من آفرید که نه وحشت، نه دوری نتوانست بر آن چیره شود، عشق پاداش است پس از رنج برای دلی که به لذت حقیر مادی دلبسته نباشد.”‏]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مهدیه گلرو دانشجوی محروم از تحصیل زندانی با نگارش نامه ای از داخل  زندان به ذکر سختی های بیش از دوسال زندانش پرداخته است. هم اکنون همسر وی  وحید لعلی پور نیز به جرم پیگیری وضعیت مهدیه گلرو زندانی می باشد. ‏</p>
<p>به گزارش کلمه این عضو شورای دفاع از حق تحصیل در بخشی از نامه اش می  گوید: “صبوری این سالها هدیه عشق است به من که آتشی را در من آفرید که نه  وحشت، نه دوری نتوانست بر آن چیره شود، عشق پاداش است پس از رنج برای دلی  که به لذت حقیر مادی دلبسته نباشد.”‏</p>
<p>وی در بخشی دیگر از نوشته اش به همسر زندانی اش اشاره می کند و می  گوید:” آه، حالا هر بار که از دربند می روم به درخت ها و مسیر بادقت می  نگرم شاید چیزی قبلتر چشمان پرمهرش آن را متبرک ساخته باشد، به قدمهایم  نگاه می کنم شاید پا جای پای قدمهای محکم و استوار او بگذارم که در سخت  ترینِ سختی ها و تاریک ترین لحظه از من نخواست چیزی که در توانم نباشد.‏”‏</p>
<p>مهدیه گلرو دانشجو محروم از تحصیل دانشگاه علامه طباطبایی و عضو شورای  دفاع از حق تحصیل در تاریخ ۱۱ آذر ۱۳۸۸ به همراه همسرش وحید لعلی پور که  فاقد هر نوع فعالیت سیاسی میباشد بازداشت شدند. این فعال دانشجویی پس از  چندین ماه نگهداری در سلول های انفرادی و بازجویی های سنگین به ۲ سال و  چهار ماه زندان محکوم شد که در دادگاه تجدید نظر به ۲ سال کاهش یافت.</p>
<p>همچنین وی به دلیل پیامی که از داخل زندان به مناسبت ۱۶ آذر ۱۳۸۹ منتشر  کرد، به ۶ ماه حبس دیگر محکوم شد و به مدت ۳ ماه از هرگونه تماس و ملاقات  محروم شد. در دوران دوران بازداشت وی به دلیل اعتصاب غذای چند روزه در بند  ۲۰۹ برای کسب حداقل حقوق یک زندانی دچار عفونت روده شده است که کماکان بدین  بیماری دچار می باشد.</p>
<p>این عضو انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علامه و شورای عمومی دفتر تحکیم  وحدت در سال ۱۳۸۵ در حالی که تنها یک ترم تا فارغ التحصیلی فاصله داشت از  تحصیل محروم شد و این محرومیت تا سال ۱۳۸۸ به صورت پی در پی برای ۸ ترم  تعلیق از تحصیل با احتساب سنوات ادامه یافت.</p>
<p>همچنین وی در آذرماه سال ۱۳۸۷ همراه چند تن دیگر از دانشجویان محروم از  تحصیل دانشگاه علامه از جمله مجید دری در اعتراض به محرومیت غیر قانونی از  تحصیل دست به تحصن نامحدود در دانشگاه زدند که این حرکت منجر به بازداشت  چند روزه آنان شد.</p>
<p>وحید لعلی پور همسر مهدیه گلرو همراه همسرش در تاریخ یازدهم آذر سال ۸۸  بازداشت و پس از ۳ ماه آزاد گشت. وی با وجودی که هیچ گونه فعالیت سیاسی  نداشت به دو سال حبس تعزیری محکوم شد که در دادگاه تجدیدنظر این حکم به  یکسال حبس تعزیری و یک سال حبس تعلیقی تبدیل گشت. آقای لعلی پور که فقط به  جرم عشق به همسرش بازداشت و به حبس محکوم شده بود ، در تاریخ یکم شهریور  سال جاری مصادف با سالگرد ازدواجش با مهدیه در حالیکه آماده برگزاری جشنی  کوچک در منزلش به این مناسبت بود، مجددا بازداشت و جهت اجرای حکم یک ساله  اش به بند ۳۵۰ زندان اوین منتقل شد.</p>
<p>هم اکنون مهدیه گلرو در بند نسوان و همسرش وحید لعلی پور در بند ۳۵۰  زندان اوین نگهداری میشوند و تنها هر ۱۵ روز یکبار امکان دارند برای چند  دقیقه یکدیگر را ملاقات کنند.</p>
<p>متن کامل نامه این دانشجوی محروم از تحصیل زندانی که نسخه از آن در اختیار کلمه قرار گرفته بشرح زیر است:</p>
<p>دیدی که رسوا شد دلم…</p>
<p>می خواهم از چیزی بگویم که شاید تنها گفتن از آن مرا در این  روزها وادار به نوشتن می کند، تجربه ای عظیم و عجیب! از سکوتی در فریاد،  روزنه نور در دل تاریکی، گرمای مرداد در سردی دی، از قریب شدن در غربت،  سوختن و تمام نشدن، معجزه ای در دل سکون، بیداری در خواب، رؤیا در کابوس،  قناری میان کلاغ ها، از چیزی که نمی دانم چگونه باید به سخن و کلام آورد  درحالی که ذره ذره وجودم از آن لبریز است. چیزی درونم است چون سنگی سپید  درون چاهی، برایم شادی است و اندوه. در چشمانم خیره اگر کسی شود آن را  خواهد دید و غمگین تر از آنی خواهد شد که داستانی اندوه زا شنیده باشد و  شادتر از میگساری شبانه. می خواهم از تجربه ای یگانه بگویم، از عشق پشت  دیوارهای بلند، از وصال در بطن فراغ. من از عاشقانه ام می گویم! تجربه ای  ناب که نگفتن از آن را جدای از معرفت یافتم.</p>
<p>حالا ۲ سال و ۲ ماه از آخرین تجربه زیستنم در بهشت می گذرد!  ماههایی که بارها گفتم خاک شدم، شکستم و مُردم اما ماندم و حالا می نویسم. ۳  ماه اول بازداشتم با تلخی بازداشتِ جانم همراه بود که انفرادی را به قبری  بدل می ساخت و من با امید آزادی نیمی از وجودم روزگار می گذراندم، پس از آن  بارها به خود نگاه کردم و گویی با خود نجوا می کنم که آن همه تلاش برای  یکی شدن، ماهها سماجت و اصرار برای هم خانه بودن و حالا…</p>
<p>پس از ۳ ماه گویی نیمی از سلولهایم آزادی را تجربه می کرد،  قدم زدن در خیابان، فکر به اینکه اکنون چه می کند، در خانه است یا بیرون!  روی کدام مبل و کجای آن بهشت ۶۰ متری نفس می کشد!</p>
<p>وقتی شنیدم تلفن شبنم قطع شده به عاطفه گفتم «اگر من هر روز  صدای وحید را نشنوم می میرم» آبان ۸۹ بعد از قطعی تلفن به خود گفتم تنها  راه ادامه حیات ملاقات است اما روزگار ثابت کرد جان سخت شده ام و شرمنده  عشق شدم. تا چند ماه پیش تنها کابوس من به بند کشیده شدن تمام وجودم بود،  زندانی شدن وحیدم. آنقدر از این کابوس وحشت داشتم که در خواب و بیداری  رهایم نمی کرد، هر ملاقات نگران اینکه شاید پشت شیشه های زنگ آلود نباشد و  آنوقت «من چه خواهم کرد؟» و همیشه فاجعه پیش از انتظار تو در راه است. شب  تولدم نمی دانستم چند قدم آنطرف تر، تنها چند نفس آن سوتر…</p>
<p>وای چه وحشتناک بود آن لحظه ها و چه سخت عاطفه به من گفت خانه مان که با آرزو ساختیم خالی است!</p>
<p>همیشه می گفتم با آزادی وحید گویی من آزادم و سنگینی این میله  های سرد را حس نمی کنم، برای من همه چیز اینجا تحمل کردنی بود اما نمی  توانستم تحمل کنم وحید مجبور باشد برای آمار صبح با صدای مهیب بلندگو بیدار  شود! قدم های مهربانش محدود به دیوارهای بلندی شود که از دور زدن به  سرگیجه می رسی! غذایی که دلش می خواست را نخورد! با دیدن هر تصویر زیبا در  دل می گویم شاید دلش بخواهد اینجا باشد، حالا با هر برف نگرانم، اگر دکتر  شیفت نباشد اگر دارو تمام شده باشد! اگر مأمور نباشد که او را به بهداری  ببرد! من عشق را در نهایت دریافتم، که هر آنچه برایم ساده بود حالا سخت شد،  من دریافتم که او را بیشتر از خود و آرزوهایم دوست دارم.</p>
<p>گاهی ساعت ها روبروی دیواری که همچون دیوار برلین، دیوار چین  یا دیوار حایل ما را که در چند قدمی هم هستیم تا مرز ۱۵ روز یک بار ملاقات  دور می کند، می ایستم و حرف می زنم و از خاطراتمان می گویم، این شکنجه گران  بی رحم، این خاطرات که لحظه ای رهایم نمی کند و از اینکه روزهایی در راهند  که بهتر از آنچه را که ساخته ایم خواهیم ساخت، بهترین روز ما هنوز نرسیده  است!</p>
<p>همیشه فکر می کردم ندیدنش سخت ترین فاجعه است اما این ۴ ماه  سختتر از بی ملاقاتی بر من گذشت که می دانستم اگر دلش تنگ شود به  عکس  هایمان خیره خواهد شد و با قدم زدن طولانی غم را از دل می برد، اما اینجا  تو هستی و تخت. اما عشقت رسد به فریاد، لحظه ای که در اجاق همه ذغال و در  خانه همه گرماست ما اینجاییم حسرتی، که وجودمان از ذغالی خودساخته گرم است،  گرم گرم.</p>
<p>صبوری این سالها هدیه عشق است به من که آتشی را در من آفرید  که نه وحشت، نه دوری نتوانست بر آن چیره شود، عشق پاداش است پس از رنج برای  دلی که به لذت حقیر مادی دلبسته نباشد.</p>
<p>زندانی عاشق همیشه صبورتر است، که غمگین، آرام و سرافراز می  تواند بگوید « من هر آنچه داشتم توانستند بگیرند و تو تنها چیزی در قلبت  پنهان می کنی که نایافتنی است و آن عشق است که گم نمی شود، نمی کاهد و تو  را امیدوار می کند، شاید پیشتر از اینها می مُردم اگر عاشق نبودم» و حالا  من بی هیچ کینه از تلخی هایی که تجربه کرده ام و دیدم می نویسم، که چنین  رنجی عشق را بارور می سازد، روزهایی بود که من همه چیز را گم کردم، جوانی،  شور و آزادی را اما عشق ماند و مرا مدد داد، تا روزی جوانی و شور و آزادی  را دوباره تجربه کنم.</p>
<p>آه، حالا هر بار که از دربند می روم به درخت ها و مسیر بادقت  می نگرم شاید چیزی قبلتر چشمان پرمهرش آن را متبرک ساخته باشد، به قدمهایم  نگاه می کنم شاید پا جای پای قدمهای محکم و استوار او بگذارم که در سخت  ترینِ سختی ها و تاریک ترین لحظه از من نخواست چیزی که در توانم نباشد. من  از تجربه ای می گویم که همچون ققنوس مرا به سوختن وامی دارد و هر روز از نو  تازه می سازد، چطور می توانید عشق را تجربه نکنید که هر بار گریستن برایش  شعف داشتن گوهری است. عشقِ انسانها امیدوارتر از آنها، غمگین تر از آنها و  دیرزی تر از آنهاست، من عشق را بیشتر از انسانها دوست دارم، بدون انسانی  دیگر در انفرادی زیستن توانستم اما بدون عشق… و چه زیباست اندیشیدن به عشق  در میان اخبار خوب و بد زندان.</p>
<p>حیف است حیف از عمری که جدا از عشق بگذرد، جدای از اکسیر  جاودانی که خاطرات و لحظه هایت را جاودانه می سازد من لحظه هایی را در غم  فراغ غوطه خوردم که از شادی چنین حسی به سما می شدم.</p>
<p>با الهام از عشق ناظم و آناآخماتوا در زندان که شعرهایشان آینه عشقم بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42988/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رهبری در برابر آینده ای روشن</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42986</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42986#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 16:14:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخرین اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[محمد نوری‌زاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42986</guid>
		<description><![CDATA[معتقدم مردمی که رویا نداشته باشند، درهمین امروز خود متوقف می مانند. درروزهای تلخی که سیاه کشی و تحقیر سیاهان آمریکا به یک آیین نانوشته بدل شده بود، مارتین لوتر کینگ، ” من یک رویا دارم” را سرود. اکنون همین ” من یک رویا دارم” او در ادبیات انسانی سیاهان آمریکا جاودانه است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱– همانگونه که خود پیش بینی می کردم، نامه ی هفدهم  من به رهبری، با دو رویکرد متغایر از طرف مخاطبان روبرو شده است. امروز  نوشته های بسیاری دریافت کردم که نشان می داد خوانندگان نامه،  در همان  تیتر و یکی دو پاراگراف ابتدایی نامه متوقف مانده اند و از آن جلوتر نرفته  اند. من خود این برآیند خام و نادرست را پیش بینی می کردم. با اینهمه  متعمدانه اجازه دادم با بدن برهنه دربشکه ای پراز خرده شیشه قرار گیرم و  خود را به شیب برداشت های شتابزده ی خوانندگان نامه بسپرم.</p>
<p>من در نامه ی هفدهم، هرآنچه را که ضروری یک جامعه ی رو به رشد و مطلوب  ما ایرانیانِ این روزگار است، به قالب نوشتاریِ خود راه داده ام. این  ظرفیتی است که من به داخل آن فرو شده ام. گرچه صورت بیرونی اش رویاست. اما  مگر داشتن رویا برای یک مردم مکروه و ناشایست است؟ معتقدم مردمی که رویا  نداشته باشند، درهمین امروز خود متوقف می مانند. درروزهای تلخی که سیاه کشی  و تحقیر سیاهان آمریکا به یک آیین نانوشته بدل شده بود، مارتین لوتر کینگ،  ” من یک رویا دارم” را سرود. اکنون همین ” من یک رویا دارم” او در ادبیات  انسانی سیاهان آمریکا جاودانه است.</p>
<p>اما رویکرد دیگری که انتظارش را داشتم، به هدف نشست. بسیاری نیز کلمه به  کلمه با نوشته ی شش برگی من پیش رفتند و به ذات سخن من داخل شدند. کشف  آنچه که من اراده ی گفتنش را در این نامه داشتم، کشف دشواری نبود ونیست. من  در این نوشته، رهبر را در برابر یک آینده ی روشن قرار داده ام. بموازات  گذشته ای تیره. وبه او می گویم : خودت انتخاب کن.</p>
<p>عجبا که جماعتی نیز خواستار خروج من از لحنی است که درنامه هایم اختیار کرده ام. که چرا اینهمه ادب و تغزل و تعارف و قربان صدقه؟</p>
<p>یکی از خوانندگان نامه ی هفدهم، یک مادر شهید است. همو به دفاع از نحوه ی  نگارش من پرداخته است. که اگر نوری زاد لحنی پرخاشگرانه برمی گزید، منِ  مادر شهید از او روگردان می شدم. درعین حال که پاسداران و سرداران و  بسیجیان و روحانیان و اندیشمندان بسیاری نیز با من در همین گونه سخن گفتن  موافق اند. این مشترکات بنیادین، همان است که مرا بر ادب ورزی و پرهیز از  ناسزا گویی ترغیب می کند. برخی نیز مرا به فریب مخاطب متهم می کنند. که:  این لوس بازی ها را کنار بگذار و با صراحت حرفت را بزن. واین که: حالمان  بهم خورد از اینهمه نرم گویی های مشمئزکننده.</p>
<p>از میان نویسندگان نام آشنا، سرکار خانم نوشابه امیری درنوشته ای کوتاه  که همین امروز برای من ارسال فرموده اند، به گزینش همین نامه ی هفدهم از  میان همه ی نوشته های من تأکید ورزیده است:</p>
<div>سلام اقای نوری زاد عزیز</div>
<div>باید بگم این نامه هفدهم بیش از همه نامه هاتون روی من اثر گذاشت.در  واقع می خوندم و در خیال اون روز رو تصور می کردم. و خودخواهانه بگم که در  صحنه ای خودم را هم می دیدم که به میهن عزیزم ایران بازگشتم و دارم  بر می  گردم به کیهان. جایی که در واقع خانه اول کاری من بوده.</div>
<div>خواستم بدونین این زیباترین تصویر و در عین حال غمگنانه ترین تصویری  بود که پیش رویم گذاشتید. زیبایی اش که روشن است از چه رو اما غمگنانه اش  از آن رو که می دانم خیالی بیش نیست</div>
<div>قلم تان پر بار</div>
<div></div>
<div>۲– امروز رفتم اوین . تا مگر از دادسرای داخل اوین خبری از کارهای بی  سرانجام روزهای زندان خود بگیرم. درآنجا مسعود لواسانی با همسرش جلو آمدند  و با هم خوش وبش کردیم. علی اکرمی هم با آنها بود. من با مسعود لواسانی یک  چند وقتی را در بند ۳۵۰ زندان اوین گذرانده بودم. نویسنده و محقق است.  وجوانی بسیار تیزهوش و فهیم. کمی بعد سرکارخانم فاطمه معتمدآریا نیز به جمع  ما پیوست. او نیز درگیر حکم خود بود. همسرش رفته بود مبلغی را به شماره  حسابی واریز کند. درارتباط با همین حکمی که برایش بریده بودند.</div>
<div>این دادسرای داخل اوین، یک تشکیلات دقیانوسی است که اگر بگویم طراح و  راه انداز و مبدع آن یک کودک ناآشنا با مسائل قضایی بوده، بد نگفته ام.  نخستین چیزی که دراینجا سخت توی ذوق ارباب رجوع می خورد، شیوه های عهد قجری  داخل شدن و بیرون آمدن از آن است. همیشه ی خدا عده ای زن ومرد جلوی زندان  اوین سرگردانند و به تلخ ترین شکل ممکن مشغول سرکشیدن جام زهری به اسم  تکریم ارباب رجوع اند. نه سرپناهی و نه امکانی برای بانوان و کهنسالان. همه  ی مراجعین مجبورند از یک درکوچک داخل شوند و هیاهوی خود را برسر سربازانی  بریزند که حوصله ی چندانی برای مجاب کردن مراجعین سرگردان ندارند.</div>
<div></div>
<div>۳ – امروز به یک خانم مسنی برخوردم که از کرمانشاه آمده بود و یک ریز  اشک می ریخت و کسی هم جوابگویش نبود. می گفت: مأموران اطلاعات بیست و پنج  روز پیش پسرم را از کرمانشاه برده اند و یک رد پاهم نشان ما نداده اند که   از پسرت اگرخواستی سراغ بگیری بیا فلانجا. خودش راه افتاده بود و به همین  دادسرای اوین آمده بود. سربازی که پشت پیشخوان بود می گفت: به ما مربوط  نیست. چرا؟ چون زندانیان امنیتی کارشان به اطلاعات مربوط است.  اطلاعات  کجاست؟ ما نمی دانیم. پیرزن با لهجه ی غلیظ کرمانشاهی اش مجبور بود در  لابلای اشک و بغض و گریه به سرباز حالی کند که : تو بگو من کجا بروم و چه  خاکی به سرم بریزم.</div>
<div></div>
<div>۴ – از اوین مستقیم رفتم به اداره ی ثبت. برای کاری که به همین داستان  زندانم مربوط است. داستان تکریم ارباب رجوع ظاهراً حالاحالاها می تواند  موجبات انبساط خاطر خالقین این واژه ی نمکین باشد. هجوم مردم برای کارهایی  که از فرط تکرار به تهوع می ماند، هرگونه تکریمی را به دوردست های طنز  رانده است. من صمیمانه می گویم: بی احترامی به ارباب رجوع اگر درهر دستگاهی  قابل  تحمل و قابل اغماض باشد، این داستان در سیستم قضایی ما یک فاجعه ی  مکرر است. مردم در این دستگاه به یک بی سرانجامی مستمر گرفتارند. کسی که  داخل یک تشکیلات قضایی می شود اصلاً معلوم نیست یک ساعت بعد سه ساعت بعد یا  هشت ساعت بعد بتواند جوابی بگیرد و بیرون بیاید.</div>
<div></div>
<div>۵ – پسرم علی بالاخره به اصفهان رفت. دوماه پیش، نامه ای نوشتم به یکی  از سرداران سپاه. که فلانی، اختلافات این روزهای ما و شما بجای خود، اما  خودت خبر داری که من ماهها در جبهه بوده ام. حتی در رکاب خودت. آن روزها ما  بدنبال جمع آوری برگه های مأموریت نبودیم. من حالا حتی یک برگ دراختیار  ندارم که ثابت کنم یک ساعت در جبهه بوده ام. اما تا دلت بخواهد فیلم از  جبهه دارم. از خط مقدم. خودم گرفته ام. صدای من کاملاً مشخص است. اینها را  تماشا کنید و یک برگه ای به من بدهید تا در سربازی پسرم علی یک چند ماهی  تخفیف قائل شوند. این نامه را به پاسداری که خودش نگارش این نامه را به من  پیشنهاد داده بود، دادم. گفت: من پیگیری می کنم. اما نه تنها پیگیری نکرد،  بل همو از داخل کامپیوتر شخصی ام تصاویری را بیرون کشید و برای شکستن من  فیلم ساخت و روی اینترنت گذاشت.</div>
<div>یادم می آید روزی که پسر اولم اباذر دوره ی آموزشی سربازی اش را  گذرانده بود و باید به یکی از شهرستانها تقسیم می شد،  با کنایه به من گفت:  پدر، اگر می خواهی کاری بکنی حالا وقتش است. چند روز بعد خودم او را به  پادگانش بردم و همانجا به او گفتم: پسرم، بند پوتین هایت را محکم ببند و با  این اطمینان که به جیرفت یا عجب شیر منتقلت می کنند به پادگان داخل شو.  راضی نشو یکی دیگر را به شهرستان بفرستند تا تو درتهران بمانی.</div>
<div>حالا که به اطراف خود نگاه می کنم می بینم فرزندان خیلی ها به دلایل  مختلف از رفتن به سربازی  سرباز زده اند. ومن، با وجود این که خود می دانم  این دوسال سربازی یکجور عمرتلف کردن برای جوانان ماست، خوشحالم که پسرانم  مثل دیگرجوانان به سربازی رفته اند. امروز علی زنگ زد. حالش خوب است. ملالی  نیست الا جوانی ای که مفت در این مُلک هدر می شود. چه در ایام سربازی و چه  در هرکجای این سرزمین آرزو به دل.</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42986/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انتخابات</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42944</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42944#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 14:57:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخرین اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[محمد نوری‌زاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42944</guid>
		<description><![CDATA[هرکسی را نقطه ضعفی است. بله، نقطه ضعف من، همین سخن گفتنِ ملایم با رهبراست. تا مگر خدا به دل او دست ببرد و پیش از آنکه خون معترضان به جوش آید، به جانب آنان متمایل گردد و به حقوق مسلمشان نظر کند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران</p>
<p>این روزها اگرچند خبرداغ کشوررا رصد کنیم، یکی از آنها داغیِ خبر  انتخابات است. و این که جماعتی بدان مشتاق اند و جماعتی از آن رویگردان.  عده ای قصد وغرض هایی بکار بسته اند تا به مجلسی دیگر، ازجنس همین که آخرین  نفس هایش را می کشد دست یابند، وکسانی دیگر، انتخابات را نمایشی بیش نمی  دانند و بنا ندارند در این نمایش هیچ درهیچ، نقش سیاهی لشکررا بعهده  بگیرند. خلاصه این که جماعتی به این مجلس طمع بسته اند و جماعتی از آن دل  بریده اند. دراین میان، من می خواهم مخالف جریان رودِ معترضان شناکنم. می  خواهم تمام نفرت ها و رنج ها و زخم هایم را درکیسه ای فرو بریزم وسرکیسه را  ببندم و آن را پای دیوارخانه ی شما خاک کنم و با شما تا محل اخذ رأی بروم و  رأی بدهم.</p>
<p>من ازهمه ی آنانی که تمایلی به حضوردرانتخابات ندارند، وازآنانی که به  تحریمی نانوشته روی برده اند، تقاضا دارم بعد از مطالعه ی این نامه با من  همراه شوند و تنور انتخابات را گرما بخشند. شاید پدران و مادرانی که هنوز  خون فرزندانشان تروتازه و بلاتکلیف است به من بگویند: ای نابکار، آخرنیش  خود را به جان این جنبش مظلوم فرو کردی و زهرخودت را ریختی و ذات ناجورت را  برملا کردی. که می گویم: هرکسی را نقطه ضعفی است. بله، نقطه ضعف من، همین  سخن گفتنِ ملایم با رهبراست. تا مگر خدا به دل او دست ببرد و پیش از آنکه  خون معترضان به جوش آید، به جانب آنان متمایل گردد و به حقوق مسلمشان نظر  کند.</p>
<p>رهبرگرامی،</p>
<p>زمان زیادی به روز رأی گیری نمانده است. ما با شما در انتخابات شرکت  خواهیم کرد و به نمایندگان منتخب خود رأی خواهیم داد. حتماً. و با شما به  آسمان خدا خواهیم نگریست، و آغوش خود را برای بارش برکات آسمانی اش خواهیم  گشود. اطمینان دارم خدا در آن روز، در خنده های ما به تجلی درخواهد آمد و  برشانه های مردم محزون ما بوسه خواهد زد و کدورت های آنان را به دست  پروردگاری اش خواهد زدود. در روز رأی گیری، خود به چشم خود خواهید دید آنچه  که بیش از همه به دل ما و شما می نشیند، چهره ی شاداب مردم است.</p>
<p>خواهیم دید که مردم در آن روز، از صمیم دل شادند. بله، آن شادمانی ای که  سالها به حاشیه رفته بود، با همه ی استعداد آسمانی اش به خانه ها بازمی  گردد و به دلها نفوذ می کند. خواهید دید که اسم شما به نیکی برزبانها جاری  می شود وغریبه و آشنا به خود تبریک و به شما درود می گوید. بچشم خود خواهید  دید که همین مردم، نفرت ها را دور می ریزند و آسمان “گذشت” را تا خود زمین  پایین می کشند. ما و شما در روز رأی گیری، خدا را نیز شادمان خواهیم یافت.  این شادمانی را می شود از برکاتی که خدا بر فهم مردم ما می بارد فهمید.  تعجب نکنید. من راز این همه شکوه را یک به یک با شما می گویم.</p>
<p>در ترسیم این افق دگرگون، خدای گواه است که من به وادی تخیل و رؤیا  سرفرو نبرده ام. من این روز را با همه ی فهم مختصرم در دسترس می بینم. شما  در دوقدمی این افق مبارک ایستاده اید. کافی است دستی برآورید و لبخندی به  صورت بدوانید و به روی مردم آغوش بگشایید.</p>
<p>درروز رأی گیری، مردمان خود را خواهیم دید که چند به چند سرود می خوانند  و پای می کوبند و به صورت خندان خدا دست می کشند و برگونه های او بوسه می  بارند. و خدا را خواهیم دید که با همه ی بزرگی اش به بوسه های مردم پاسخ می  گوید و سفیران صلح و سلامت خود را به دلهای بیمار و نگران و سراسیمه ی ما  گسیل می کند و دم گوش یک یک ما نغمه هایی از غروب غصه ها و طلوع لحظه ها می  سراید.</p>
<p>درآن روز خوب، هرطایفه و هر جماعت به تناسب ذوق و سلیقه ای که دارد، به  پای بوس آن شادمانی و آن فهم بزرگ می رود و هرکجا را که تیره و تاریک می  بیند، آنجا را به نور حضورش روشن می کند.</p>
<p>درآن روز خوب، دراویش مان را خواهید دید که با لباس های سپید و کشکول ها  و تبرزین های خود هوحق کنان از علی (ع) می خوانند. کمی که به اشعارشان  توجه کنید خواهید دانست که در لابلای اذکارشان نام مبارک شما را نیز جای  داده اند. یکی از آنها هسته ی بادامی را به شما هدیه می دهد و می گوید: من  تا به صبح براین دانه ی بادام دعا باریده ام. تناول کنید تا مزه ی قدم زدن  در راههایی که به آسمان خدا منتهی می شود به جانتان فرو شود. همو به شانه ی  شما بوسه می زند و می گوید: از این که ما دراویش را به عزت انسانی مان باز  بردید و از جفاهایی که هواداران شما برسرما فرو ریختند پوزش خواستید از  شما سپاس داریم.</p>
<p>دخترکان ابتدایی را خواهید دید که درلباس های یک شکل، موهای قشنگ خود را  در اطرافِ صورتِ فرشته گونشان آراسته اند و پرچم های رنگین خود را با پیچ و  تابِ سرودی که برلب دارند، تاب می دهند. به محتوای سرودشان گوش کنید آقا،  از شما می خوانند و از شما تشکر می کنند. از این که حکم خدا را در باره ی  آنان آشکار فرموده اید. این که حجاب، یک امر شخصی است و به باور شخصی افراد  مربوط است. چه برسد به این که دخترکان نا بالغ نیز به این پوشش اجباری  تحکم شوند.</p>
<p>پسرکانِ ما چه؟ آنان با خوانشِ شعر شورانگیز” فردا از آنِ ماست” به  آسمان خدا اشاره می کنند وجای شما را در کهکشانی که شرافت آن از زمین  پیداست نشان می دهند. پسرکانی که پای می کوبند و کف می زنند و شما را به  سفره ی شادمانی خویش فرا می خوانند. وشما، پیشانی یکی از آنان را می بوسید و  دم گوشش می فرمایید: از مدرسه که باز آمدم، می آیم و با شما بازی می کنم. و  برای من داستان همبازی شدن پیامبر با کودکان کوچه را تعریف می کنید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>زنان ما، برخی با حجاب های شایسته، وبرخی بدون حجاب، برای شما دست تکان  می دهند و شناسنامه های خود را نشان شما می دهند. که یعنی: نگاه کنید آقا،  ما به اشاره ی شما آمده ایم تا رأی بدهیم. شما اما چه می کنید؟ دست می برید  و از آسمان خدا واژه های نیک برمی چینید و به آنان هدیه می دهید. برپوشش  رویین آن هدیه ها، این عبارت شریف قرآنی نقش بسته است: ” لااکراه فی  الدین”. و برای چندمین باراز بانوان سرزمین تان بخاطر آسیب های این سالهای  پس از انقلاب پوزش خواهی می کنید. وآنان با بزرگواری از فرداهای خوب می  گویند و می گویند: گذشته را به دست گذشته سپرده اند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>جوانان ما، چه دختر و چه پسر، در لباس های رنگارنگ، و با چهره هایی که  از نشاطی عمیق به وجد آمده است، هیاهو می کنند و به شما شادباش می گویند.  شما بزرگوارانه با تبسمی به وسعت فهم، پاسخشان را می دهید و بی صدا به من  می گویید: من یک چنین صورت های نورانی را بخواب نیز ندیده بودم. و باز با  نگاه به غوغای جوانان، به من می گویید: چقدر دلم برای تماشای این چهره ها  تنگ شده بود. و این که: این همه شادمانی کجا مدفون شده بود و چرا باید از  این جوانان دریغ می شده است؟ یکی از جوانان را پیش می خوانید و به بازوی او  دست می نهید و به صورتش تبسم می بارید که: ما را بخاطر این که این همه سال  شما را از بدیهی ترین حقوق انسانی تان دور ساختیم ببخشایید. و آن جوان،  صمیمانه به صورت شما خنده می کند و می گوید: از این که در کنار ما هستید،  خوشحالیم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>شما برای رأی دادن باید از میان دانشمندان و فرهیختگان سرزمین مان عبور  کنید. آنانی که درایران بوده اند ویا بعد از سالها دوری اخیراً به میهن شان  باز آمده اند. دانشمندان ما با تحسین به شما نگاه می کنند. نگاهی که برای  شما تازگی دارد. شما تا کنون یک چنین نگاهی را تجربه نکرده اید. نگاه  مخاطبان شما تا پیش از این، اغلب با ترس و تملق آلوده بود و شما شخصاً حس و  حالِ این ترس ها و تملق ها را می شناخته اید. اما اکنون در این چهره ها نه  ترس هست نه چیزی که به تملق آمیخته باشد. هرچه هست، ادب و احترام و سپاس و  امتنانِ صادقانه است.</p>
<p>وشما به من می فرمایید: من چقدر به این چهره های سلیم و شریف محتاج بوده  ام و خود نمی دانستم. یکی از دانشمندان ما دست شما را می گیرد و سپاس  صورتش را نشان شما می دهد و می گوید: از این که درهمین فرصت باقیمانده، قدر  خود و قدرمردم و سرزمین خود را دانسته اید و برای رهایی این سرزمین،  برخواسته های فردی خود پای نهاده اید، از شما ممنونم. وشما سخنی برلب نمی  آورید. چرا که آن بانوی دانشمند، اشک چشم شما را رصد کرده و معنای آن را  فهمیده است.</p>
<p>هنرمندان ما برای شما راه می گشایند. عده ای به خاطر گل روی شما ترانه  ای و تصنیفی اجرا می کنند. یکی از آنها جلو می آید و می گوید: آقا، ما  هنرمندان، تا این تاریخ به شما و به این نظام و به این انقلاب پشت کرده  بودیم. دلایلش را خودتان بهتر می دانید. اما اکنون با افتخار برای شما آثار  هنری برآورده ایم و به این کار خود غرور نیزمی ورزیم. نقاشان و مجسمه  سازان و موسیقیدانان و نویسندگان و فیلمسازان و شاعران و خوشنویسان و  بازیگران و معماران،همه و همه، آثاری خلق کرده اند که هریک از آن آثارطعمی  از شما دارد. اشک به چشمان شما هجوم می برد. به من می فرمایید: من چرا این  همه صداقت را به دور دست ها تارانده بودم؟</p>
<p>درکنار خانواده های شهدا و جانبازان و آزادگان و ایثارگران، ایرانیانِ  سرمایه داری که از اطراف و اکناف دنیا به کشورشان باز آمده اند، چشم به راه  شمایند تا زیباترین الفاظ انسانی خود را نثار شما کنند. وشما با بوسیدن  سریکی از نوادگان شهدا، دست سرمایه داری را که به تازگی به ایران باز آمده  می فشارید و به او می فرمایید: اینک این سرزمین شما! ما خرابش کردیم و شما  آبادش کنید. سرمایه دار ایرانی دست شما را به گرمی می فشارد و می گوید: ما  هرکه بوده ایم و هرکه هستیم، ایرانی هستیم. دارو ندارمان را برای سرفرازی  ایران فدا می کنیم. باشید و تماشا کنید. وهمو از این که شایستگان را، ونه  صرفاً هواداران و خویشان و بی مایگان را به مدیریت و اداره ی کشور فرا  خوانده اید از شما تشکر می کند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>با هرقدم به قدمی که شما برمی دارید و با هرتبسمی که به صورت می نشانید و  با هرسخن شایسته ای که بر زبان می نشانید، مردمان جهان از رسانه های خود  با شما همراهند و تولد یک گاندی دیگر را به هم تبریک می گویند. این که:  دیدید درانسان ظرفیت هایی نهفته است که می تواند یک شبه، آری یک شبه دگرگون  شود و فردای همان شب به پاسداران اطراف خود فرمان دهد: به پادگان های خود  باز روید و از هرکجا که سرفرو برده بودید، سربیرون کشید و کار مردم را به  خود مردم وا بگذارید. و به مأموران اطلاعاتی بفرماید: وای اگر برای شکستن  متهمی دست بالا ببرید و برسراو هوار بکشید. چه برسد به این که او را بزنید و  بکشید و جنازه اش را در یک جای بی نشان دفن کنید و خبری هم به خانواده اش  ندهید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>طبق آماری که رسانه های جهان منتشر کرده اند، پربیننده ترین برنامه ی  تلویزیونی تا آن روز، سخنان شما با مردم ایران و جهان بوده است. که در آن  از مردم ایران خواسته اید گذشته را به دست گذشته بسپارند و از خطای خطا  کاران بگذرند. وحتی اگر توان گذشت ندارند، خاطیان را – هرکه هستند- به دست  قانون بسپرند. دراین سخن یکجانبه، شما با صدایی که از عمق صداقت برمی آید،  مردم ایران را به فردایی نوید داده اید که نمایندگان واقعی مردم و شایستگان  و فرهیختگان و مدیران بایسته برسرکارند. وفرموده اید: من براین سرزمین  بیست و سه سال رهبری کردم. اکنون که به پشت سرمی نگرم، شایستگی را در این  می بینم که ایکاش مرا و ما را با نقد ها وآسیب شناسی خیرخواهان خصومت نبود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ایکاش اداره ی کشور را به مدیران شایسته وا می نهادیم. ایکاش با مردم  خودعبوس نبودیم. ایکاش برسرهمه ی مردم – ونه جماعتی معدود – بال می گشودیم.  ایکاش با مردمان جهان درمی آمیختیم و واژه ی دشمن را از کثرت استعمال به  فرسودگی در نمی انداختیم. ایکاش حضور بی دلیل خدا را به هرکجای جامعه فرو  نمی فشردیم. ایکاش خود را زیرک تر و فهیم تر و نخبه تر و خبره ترو محق تر، و  دیگران را نفهم و لازم الاطاعه ی محض نمی دانستیم. ایکاش بجای نظام، حفظ  ارزش های انسانی را اوجب واجبات می دانستیم. ایکاش هیچ دخترو پسری به جرم  های خنده دار از ما سیلی نمی خورد و سالهای جوانی اش را بخاطر توهین به ما و  نظام و فلان مسئول خطاکار در زندان نمی گذراند. ایکاش ما جوانان کم سن و  سال و معترض خود را که مختصر زاویه ای با گرایش ما داشتند، اعدام نمی  کردیم. ایکاش به کار نمایندگان مجلس فرو نمی شدیم. ایکاش زبان مردم را از  شدت ترس به لکنت در نمی انداختیم. ایکاش به قاموس قضا و قضاوت بها می  دادیم. وایکاش به امتداد این همه ایکاش های شرم آور دچار نمی شدیم.</p>
<p>مردمان جهان سخنان صادقانه ی شما را “باور” می کنند. پیش از آنها، این  مردم ایرانند که شما را باور کرده اند. شما در همان سخنان یکجانبه، فرموده  اید: به دلیل این که حدوداً بیست میلیون نفر از مردم ایران به این انتخابات  راضی نیستند، من با عنایت به اختیارات قانونی ام، زمان برگزاری انتخابات  را به تعویق می اندازم تا همگان – ونه بخش معدودی از مردم – با تماشا و  باورِ فضای فراخی که ایجاد شده، در انتخابات شرکت کنند. زندانیان سیاسی را  آزاد می کنم. شخصاً به در خانه ی آقایان موسوی و کروبی می روم و جلوی  دوربین های رسانه های جهانی، آنان را در آغوش می کشم و از آنان بخاطر رنج  هایی که متحمل شده اند پوزش خواهم خواست. دخالت های فراقانونی را محو می  کنم. خودم با همه ی وجودم بر روند این انتخابات نظارت می کنم. وسپس درکنار  می ایستم و اداره ی کشور را به شایستگان و نمایندگان راستین مردم می سپارم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>به محل رأی گیری نزدیک می شویم. جماعتی از سنیان سرزمین مان به سمت شما  می آیند و از این که آنان را در اداره ی استانهای سنی نشین مختار ساخته اید  و درتهران و درهرکجا به آنان اجازه ی احداث مسجد داده اید تشکر می کنند.  یکی از سنیان به شما می گوید: آقا جان، ما سنیان، پیش از آنکه سنی بوده  باشیم، ایرانی بوده ایم و همچنان ایرانی هستیم. مگر می شود یک ایرانی به  سرزمین مادری اش دل نسوزاند؟ وشما به شانه ی او دست می نهید و می گویید:  درست می گویید عزیزمن، همه ی ما پیش از آنکه به عقیده ای و گرایشی متمایل و  معتقد باشیم، ایرانی بوده ایم. پس این ایرانِ ما و شما. درهرکجا که دلتان  با آن است آرام بگیرید و در اداره ی سرزمین تان سهیم باشید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>اقلیت های مذهبی و حتی کمونیست های ما نیز برای رأی دادن صف بسته اند.  یکی از کمونیست ها پیش می آید و خوشحالی اش را از این که در دانشگاه به او  کرسی تدریس پیشنهاد شده، نشان شما می دهد. یکی از بسیجیان به دست شما شاخه  گلی می دهد و می گوید: از این که ما را از شر نیروهای خود سرو بی سواد و بد  دهن و قمه به دست و چاقوکش رهایی بخشیده اید از شما سپاس داریم. وشما آن  شاخه گل را تقدیم بانویی می کنید که سابق براین فاحشه بوده و به یمن برکاتی  که برسرجامعه باریده، به آغوش خانواده بازگشته.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>رسانه های جهانی خبر می دهند که مشاهده ی این همه تغییر در ایران،  کشورهای تحریم کننده را به شرمندگی درانداخته و آنان یک به یک از پافشاری  برتحریم ایران پس می کشند. همین رسانه ها، راز این عقب نشینی پی درپی را  فشارافکار عمومی مردمان جهان اعلام می کنند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پای صندوق رأی، یکی از خبرنگاران خارجی از شما می پرسد: چه شد که ناگهان  ورق برگشت؟ وشما درنهایت شجاعت پاسخش می دهید: ما جای مردم هراسی را با  خدا ترسی عوض کردیم. خبرنگار می پرسد: یعنی چه؟ توضیح می دهید: ما بجای این  که از خدا بترسیم و رعایت سنت های حتمی او را بکنیم، به مردم هراسی دچار  شده بودیم. خیال می کردیم اگر مردم سربرآورند و اعتراض کنند و جولان  بگیرند، همه ی مناسبات هستی به هم می ریزد. به همین دلیل هیچگاه اجازه  ندادیم مردم در این سی و سه سال سربلند کنند و به ما بگویند: چرا؟ حالا ما  جای این دو تا را عوض کرده ایم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در شعبه ی رأی گیری، شناسنامه ی خود را می دهید و برگه ای می گیرید.  ظاهراً باید این رأی دادن مخفیانه باشد. و کسی نداند شما به چه کسی رأی می  دهید. اما خودتان بدون این که از کسی اسم ببرید به من می فرمایید: بنا دارم  به یک مسیحی رأی بدهم که تخصصش از همه ی مسلمانان و دوستان من بیشتراست.  او را می شناسم و درباره اش تحقیق کرده ام. به یک کلیمی رأی می دهم که  درتحلیل قانون دومی ندارد. او را نیز شناسایی کرده ام و به درستی نگاه او  یقین دارم. می خواهم به یک زرتشتی نیزکه منصف تر از او ندیده ام رأی بدهم.  این خانم زرتشتی، درعلم و ادب و فرهیختگی سرآمد است. به یک خانم هنرمند هم  می خواهم رأی بدهم. او را درکار هنر متبحر و صاحب رأی یافته ام. می گویم:  آقا این خانم هنرمند که شما می فرمایید بی حجاب و لاقید و قائل به برابری  حقوق زن و مرد است. می فرمایید: این که بی حجاب است و قیودات مذهبی ندارد و  یک چنین عقایدی دارد مهم نیست. همین که به وطنش و به انسانیت عشق می ورزد  خواستنی است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>از شعبه ی اخذ رأی که بیرون می آییم به گنبد وبارگاه امام رضا(ع) اشاره  می فرمایید و می گویید: به آستان قدس رضوی و هرکجا که تا کنون زیر نظر  رهبری بوده دستور داده ام باید به حسابرسان دستگاههای نظارتی پاسخگو باشند.  و سرآخر دست به سینه می نهید و به امام رضا سلام می گویید و از او برای  آینده ی خود و آینده ی مردم ایران سرفرازی طلب می کنید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>برگ کاغذی به دست من می دهید و با نگاهی کوتاه به صورت من، روی برمی  گردانید و به سمتی می روید. شما دور می شوید و من به عظمت مردی می نگرم که  با درون خود جنگید و به سلامت از این نبرد بزرگ بدرآمد. دریک مدرسه ی کهن،  طلاب فراوانی برای درس آموختن چشم به راه شمایند. من اطمینان دارم آنان،  آنسوتر از درس خارج فقه و اصول، درس بی بدیل دیگری از شما می آموزند که  مدرّس آن تنها و تنها خود شمایید ومردانِ صاحب نامی چون گاندی و نلسون  ماندلا. و آن: ” از خود گذشتن بخاطر مردم ” است</p>
<p>مادر شهید سهراب اعرابی خود را به من می رساند و با من به دور شدن شما  می نگرد. به او می گویم: از خون فرزندتان بگذرید بانو. می گوید: گذشتم.  همان لحظه ای که این مرد ذره ذره برخود پای می نهاد و از مردم حلیت می  طلبید، گذشتم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>به برگ کاغذی که شما به من داده اید نگاه می کنم. می بینم با خط خوش به  پاسداران و اطلاعاتی ها نوشته اید: ” وسایلی را که سالها پیش از نوری زاد و  دیگران برداشته اید، به آنان بازگردانید. دزدی، دزدی است. چه از جانب یک  ولگرد گرسنه باشد، چه از جانب پاسداران و اطلاعاتی هایی که یک روز مردمان  فلک زده ی این سرزمین بدانها امید بسته بودند. درانتهای نامه مرقوم فرموده  اید: حسابرسی از پولهایی که برداشته اید و برداشته ایم، وحسابرسی از ظلم  هایی که کرده اید و کرده ایم، بماند بعهده ی نمایندگان راستین مردم”.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42944/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سالی یه روز نیست&#8230;</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42841</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42841#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Jan 2012 21:36:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخرین اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[شهاب طباطبایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42841</guid>
		<description><![CDATA[تو را به خدا بابانوئل با آن قیافه تر و تمیز و ریشِ سفید و مرتب و دست های پر از کادو و بچه های خندان دور و برش را مقایسه کنید با حاجی فیروزهای مفلوکی که چشم شان به دست مردم است تا بلکه پولی کف دست شان بگذارند. دقت کرده اید هر سال هم تعداد حاجی فیروزهای ما زیادتر می شود. حاجی فیروزهایی که هر سال هم اخمو تر و گداتر می شوند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اوّل تکلیف ام را با خودم و این نوشته و شما روشن کنم، به همه ی مقدساتی که هنوز قبول شان دارم قسم می خورم که مرعوب تمدن و فرهنگ مردمان سرزمین های دیگر نیستم، جیره خوار و قلم به دست مزد بگیر داخلی و خارجی هم نیستم. </p>
<p>مقایسه ای هم اگر می کنم تعریف و تمجید از غریبه ها و سرکوفت زدن به خودمان نیست. راست اش بیشتر از این هم برای نوشتن سیصدو پنجاه کلمه نمی توانم از عالم و آدم تبری بجویم. پس می روم سر اصل مطلب، امروز دومین روز سال نو میلادی است، پس تبریک گفتن به آدم هایی که سال نوی شان شروع شده، لازم است. سال نو مبارک آدم هایی که سال تان نو شده. عید ما هم هفتاد و هفت هشت روز دیگر می رسد و سال ما هم نو می شود و ما هم مثل شما که کریسمس و سال نو دارید، عید نوروزمان را جشن می گیریم. </p>
<p>از اینجا به بعدش یک کمی خودمانی و خانوادگی می شود، شماها مشغول جشن تان باشید تا من با خودمان درد دل کنم. دو سالی می شد که موضوع حاجی فیروز ایرانی و بابانوئل خارجی ها که چند سال پیش برایم خیلی خیلی مهم شده بود یادم رفته بود، تا همین چند روز پیش که دوست عزیز و بزرگواری با یک پیام کوتاه روی موبایل ام دوباره یادم انداخت که بابانوئل هدیه می دهد و حاجی فیروز گدایی می کند. درست اش را بخواهید گداهای سر چهارراه چند هفته مانده به عید سر و صورت شان را سیاه می کنند و دایره دنبک به دست، حاجی فیروز می شوند و حاجی فیروزه سالی یه روزه می خوانند و پول می گیرند. </p>
<p>تو را به خدا بابانوئل با آن قیافه تر و تمیز و ریشِ سفید و مرتب و دست های پر از کادو و بچه های خندان دور و برش را مقایسه کنید با حاجی فیروزهای مفلوکی که چشم شان به دست مردم است تا بلکه پولی کف دست شان بگذارند. دقت کرده اید هر سال هم تعداد حاجی فیروزهای ما زیادتر می شود. حاجی فیروزهایی که هر سال هم اخمو تر و گداتر می شوند. حاجی فیروزهایی که دیگر سالی یک روز نیستند. سالی یک روز صورت شان سیاه است و بقیه اش با سیلی سرخ .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42841/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادرانه ها دربند!</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42838</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42838#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Jan 2012 21:26:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخرین اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[فخرالسادات محتشمی پور]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی تاجزاده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42838</guid>
		<description><![CDATA[مادری که خود را فراموش کرده همه آن چه می بیند صورت و قامتِ حاصل عمر و ثمره زندگی اش است: مهدی! افشاگر کهریزک و مرد جوان استوار رجایی شهر که وقتی سرانجام به خاطر دلِ مادر، دست ها را به دستبند سپرد تا دل ظالم خنک شود و رخصت درمانش دهند، تازه در بیمارستان فهمید که چرا قهرمان است و چرا مردم دوستش دارند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام عشق اولین و آخرینم</p>
<p>یادم نیست این چندمین نامه ای است که طی  این سال ها و ماه ها و روزهای بند و حبس تو برایت می نویسم؟ یادم نیست  که تو چندتا از این نامه ها را خوانده ای ولی می توانم با اطمینان بگویم  که خواندنی ترین نامه ها را میزبانان اجباری من در شکنجه گاه دو الف، توقیف  کردند تا تو هرگز نخوانی و ندانی که من در شیرین ترین سوانح عمرم که بندی  شدن دوباره برای تو بود و این بار نه به اختیار خودم و به دست تو بلکه به  اراده و به دست آنان که من و تو را بنده خویش می پندارند به دلیل  ضعف ایمانش و عدم معرفت پروردگارشان، خالق شب و روز و بهار و خزان!</p>
<p>عزیزم من گفتنی ها از آن روزهای شکنجه و عبادت تؤامان، فراوان دارم هرچند نوشته هایم جمله غاصبانه ضبط شد!</p>
<p>نرگس مست خمار من!</p>
<p>دلتنگ  که می شوم تنها تو را می خواهم حتی اگر این دلتنگی برای بچه ها باشد یا  برای دوستان و خویشانی که دیدارشان عمر را طولانی  می کند و دل را شاد.  تنها تو را می خواهم که بی گفتگو و تنها با یک نگاه ژرف می شود با تو هم  کلام شد و راز دل گفت. دلتنگ که می شوم، چشم ها را می بندم و تو را در  مقابل خویش می نشانم و سفره دل می گشایم. و آن گاه که پهنه صورت از زلالی  اشک های جوشان خیس خیس شد، پشیمان از اندوهی که به دلت نشانده ام، شاد می  شوم که این مقابل نشینی اندوه آفرین، تخیلی بوده و تو فارغ از دغدغه های  حقیر من به کارهای بزرگ خویش مشغولی.</p>
<p>امروز دلتنگی من شکلی دیگر  داشت. بیماری فاطمه که این روزها می آید و می رود، شکوه های مادرجان از  دردهای مزمن و نو به نو، فشردگی قلبم از دوری جگرگوشگان، دلتنگی های مادرت و  ابراز مدام آن، حسرت دیدارت دور از چشم اغیار و همه آن چه که همیشه هست و  باید آدم خودش را به راه های دور و بیراه بزند تا یادش برود همه این اندوه  های تنگ کننده دل های بی دلان و حتی دلِ تنگ و ابری آسمان و بارش های مدامی  که امروز به رنگین کمان نرسید عاقبت، این همه، روز مرا خاکستری و غم آلود  نکرد عزیزِجان! آن چه این دل آشوبه لعنتی را از سر صبح بر من مستولی کرد،  خبر نابهنگام بازداشت یک مادر بود. نه از آن نوع مادران سر به هوایی که در  گیرو دار روزمرگی هایشان دغدغه های مادری شان رنگ می بازد و یا غلبه خواسته  های فردی شان و پادر هوایی در فضای مبهم میان سنت و مدرنیته  تکلیف و  وظایفش را با حق و حقوقش خلط کرده و به سرگردانی و بی عملی کشانده. نه از  این نوع مادران فراموش کرده مادری را. بلکه مادری که تاج خار بر سرنهاده و  سپر آهنین برتن پوشیده و کفش آهنین برپای کرده هر روز را طواف عشق می کند  تا «بهی» را برای فرزند به ارمغان آورد. مادری که خود را فراموش کرده همه  آن چه می بیند صورت و قامتِ حاصل عمر و ثمره زندگی اش است: مهدی! افشاگر  کهریزک و مرد جوان استوار رجایی شهر که وقتی سرانجام به خاطر دلِ مادر، دست  ها را به دستبند سپرد تا دل ظالم خنک شود و رخصت درمانش دهند، تازه در  بیمارستان فهمید که چرا قهرمان است و چرا مردم دوستش دارند. و چرا مادرش  دوست داشتنی نباشد که شب و روزش با نام مهدی سرشار است. مادر ساده و صادق و  بی آلایشی که الفبای سیاست را از راست کرداری و راست گفتاری فرزند آموخته و  معجزه جماعت را پس از حبس فرزند در جمع خودمانی ما، خانواده بزرگ زندانیان  سیاسی درک کرده و خانه اش چون خانه همه ما روزهایی به وجود دردمندان رنجور  گرم شده و به برکت قرآن مبروک گشته است.</p>
<p>عزیرتر از جان!</p>
<p>این  روزهای سرد زمستانی هرچه به نیمه نزدیک تر می شود، یادهای ما به روزهای تلخ  چشیدن شلاق ستم بر تن و قامتمان الفت دوباره می یابد. فردای شب بازداشت من  و دوستان، قرار بود که بار دیگر خواسته هایمان را به نزد رئیس قوه قضائیه  ببریم و من در تمام آن روز چهارشنبه در خیال با اعضای خانواده ام، خانواده  زندانیان سیاسی، همراه بودم و سه شنبه بعدش نیز از همان سلول انفرادی،   راهی خیابان وحدت اسلامی شدم و خانه مهدی محمودیان برای شرکت در جلسه  هفتگی قرآن. بعدها مادر مهدی برایم گفت که طفلکی هایی که به خانه اش هجوم  برده بودند برای برهم زدن جلسه قرآن و جماعت مؤمنانه خانواده ها، گفته  بودند فلانی را که گرفته ایم پس چه کسی مدیریت می کند این جلسات را؟! می  بینی نازنین! می بینی صاحبان مغزهای کوچک چگونه از درک ساده ترین و ابتدایی  ترین ارتباطات انسانی عاجزند؟!  امروز وقتی این خبر عجیب، تار و پود وجودم  را به سوز و سرمایی زمستانی آغشت، یادم آمد که دو هفته ای است خانواده  های ستم کشیده زندانیان سیاسی،  تنها برای یافتن پاسخ هایی ساده به سوالات  مکررشان در مورد حقوق خودشان و عزیزانشان، به دادستانی می روند و هربار  تهدید می شوند و توهین می شوند و تکریم نمی شوند و توجیه نمی شوند و پاسخ  ناگرفته و آسیب دیده تر از قبل به خانه هایشان بازمی گردند. این بار نیز  تهدیدها را عملی کردند با بازداشت مادری مضطر. هرچند برای ساعاتی اما چه  کسی است که نداند دردی که به جان همه ما در همین چند ساعت ریختند، به  قدر همه سال ها و ماه ها و روزهای ستمی بود که درست از فردای کودتا بر ما  رفته و می رود.</p>
<p>مهربانم!</p>
<p>مقام مادر را این چنین در دیار  سبزباوران ژرف اندیش پاس می دارند. و عظمت و شکوه مادری را این چنین ارج  می نهند. می بینی؟ خدا کند که مهدی از این خبر شوم بی خبر مانده باشد و خدا  کند که هیچ فرزندی مادر را در چنین وضعیتی نبیند و در ذهن و خیال نیاورد.  هرچند که فرزند تو، هم پدر و هم مادر را در رخت عاریه زندان رویت کرد  و فرونریخت. زیرا بزرگی تو از زیر آن لباس زمخت خاکستری چشم ها را می زد و  آن دمپایی های پلاستیکی حکم عرابه های سلیمانی داشت که تو را بر فراز ابرها  به پرواز می برد. و رخت های من! آن ها را ندید فرزندمان آن گاه که من همه  مهر مادری را از دریچه نگاه فواره گون روانه دل کوچک مهربانش می کردم در هر  ملاقات در آن اتاق نکبتی!</p>
<p>باری باید گذشت! امروز من در صفحه  یادداشت تلفن همراهم سخت و پرطنین این گونه نگاشتم: این نیز بگذرد! اما کاش  نوشته های روزهای خاص را هیچ دست نامحرمی توان سرقت نداشته باشد!</p>
<p>من  این روز دلتنگی را در خواب و بیداری گذراندم. کاش همه این وقایع تنها  خوابی بود کابوس گون که با بیداری خودخواسته ای به حافظه دور آدمی می  پیوست. اما دریغ که همه آن چه می کنند، برگ برگ تاریخ کشورمان را می سازد و  فردا این برگ ها نشان فرومایگی کسانی است که رابطه انسانی و عاطفی آدم  ها در ذهن های مریضشان  ضد امنیت و آرامشی است که عملشان آن را تباه کرده  و عامل را در پستوی این خانه و آن خانه و در میان عکس های خانوادگی و  یادگاری های خصوصی جستجو می کنند!</p>
<p>دلتنگی های امروزم ای مرد بزرگ  سرنوشت من اما با صدای اندوهبار برادر مرد هم اتاق تو که روزهای اعتراض  خودآزارنده اش با اعتصاب غذا دارد به نه روز می رسد، افزون شد و دل آشویه  ها بیشتر. سختی روزگار این آدم های ستم دیده از یک سو روح مرا می آزارد و  تصور تحملی که تو باید داشته باشی این آدم های انبوه شده دل از درد را، مرا  به تحیر می اندازد از کینه توزی دشمنانت که روح بزرگ تو را آنقدر حقیرانه و  عاجزانه با این گونه رفتار شرمگنانه آزار می دهند. بی شک روزگارشان بی رنگ  از اعمالشان نخواهد بود. بیا ای یار بی مثال من بیا  برای روزهای آنان نیز  سبزی و سپیدی آرزو کنیم.باشد که فرزندانشان با بدی وداع کنند و تخم کینه و  نفرت از دل های فرزندان ما نیز به دیار اهریمنان کوچانده شود با این مهر  سرشار و گذشت و ایثار بی دریغ!</p>
<p>چشم انتظار روزهای باتو بودن</p>
<p>فخری تو</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42838/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اقتصاد ایران و نظریه خست</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42790</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42790#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 06:12:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[علي مزروعي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42790</guid>
		<description><![CDATA[سئوال این است که چرا کشورما نتوانسته است به رغم بهره مندی از درآمد نفت به ویژه از سال ۸۴ به اینطرف درصد سرمایه گذاری از درآمدملی را به حد مطلوب افزایش دهد؟ و البته آمارها حاکی از آن است که در این سالها این درصد نه تنها افزایش نیافته بلکه کاهش نیز داشته است که نتیجه اش همین « رکود تورمی » دامنگیر اقتصاد ایران آست.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اقتصاد ایران از سال ۸۷ به اینطرف به رغم بهره مندی از درآمد بالای نفت در  شرایط « رکود تورمی » قرار داشته است. وجود نرخ های بالای دورقمی بیکاری و  تورم و نازل بودن نرخ های رشد اقتصادی و سرمایه گذاری در این سال ها  گویاترین شاهد و دلیل براین مدعاست، و بگونه ای وضع اسف انگیز و افتضاح است  که بانک مرکزی از نیمه دوم سال ۷۸ انتشار آمار مرتبط با نرخ های رشد  اقتصادی و سرمایه گذاری در کشور را متوقف کرده است.</p>
<p>کالبدشکافی اینکه چرا اقتصاد ایران بدلیل عملکرد دولت احمدی نژاد در عرصه  های داخلی و خارجی به چنین بلیه ای گرفتار شده است خارج از حوصله این مقال  است اما با توجه به اینکه در این ایام شاهد بالاگرفتن قیمت ارز و سکه در  کشوریم، و به رغم عرضه دولتی بالا همچنان تقاضا برای خرید این اقلام قیمت  آنها را بالا می برد در این نوشته تلاش می کنم به شرح چرایی این ماجرا و  تاثیر مخربی که بر اقتصاد دارد، بپردازم.</p>
<p>اگر از منظر اقتصاد خرد خانواری را درنظر بگیریم که به ازای کاری که انجام  می دهد ماهانه درآمدی دارد،و این درآمدش بگونه ای است که علاوه بر تامین  هزینه های جاری زندگی خانوار می توانددرصدی از آنرا ماهانه پس اندازکند و  با جمع پس اندازش به سرمایه گذاری بپردازد(مثلا ساخت مسکن)، این خانوار پس  از مدتی در سایه این سرمایه گذاری درآمد بیشتری خواهد داشت و در نتیجه رفاه  بیشتری و همچنین امکان پش انداز و سرمایه گذاری بیشتر، و از طریق شکل گیری  این چرخه درآمد &#8211; پس انداز- سرمایه گذاری، زندگی خانوار نه تنها در گذر  زمان بهبود و ارتقای کیفیت می یابد بلکه سرمایه گذاری آنها باعت ایجاد  اشتغال و رونق بازار کار و تولید و اقتصاد کشور می شود.اما اگر این خانوار  پس اندازش را بصورت نقدینه یا ارز و طلا نگه دارد هرچند هر زمان بخواهد  برای استفاده و در حد همان قیمت روز در اختیارش هست اما هیچ فائده ای به  دیگران و اقتصاد کشور نرسانده است، و در واقع با « خست ورزیدن » خود و  دیگران از فوائد تکاثری این پس انداز محروم کرده است.</p>
<p>حال اگر از منظر اقتصاد کلان به موضوع نگاه کنیم کشور هر ساله درآمدی دارد  که در قالب تولید ملی محاسبه و اعلام می شود، بخش غالبی از این درآمد صرف  هزینه های مصرفی می شودآما بخشی دیگر باید پس انداز و صرف سرمایه گذاری شود  تا نه تنها جریان ایجاد اشتغال برای نیروهای تازه وارد شده به بازار کار  فراهم آید بلکه با افزایش ظرفیت های تولیدی کشور، هم نیازهای بازار کالا  متناسب با رشد جمعیت تامین شود و هم کیفیت زندگی همگان ارتقا یابد. برای  اهمیت همین موضوع است که در مباحث اقتصادی به ویژه مباحث مرتبط با توسعه  اقتصادی براین مقوله تاکید می شود که اگر کشوری عقب مانده یا درحال توسعه  بتواند در یک دوره طولانی ۳۵ الی ۴۰ درصد درآمد ملی اش را صرف سرمایه گذاری  کند می تواند با دستیابی به نرخ رشد اقتصادی بالای مستمر از دام عقب  ماندگی و توسعه نیافتگی رهایی یابد. نمونه عملی چنین کشورهایی را می توان  در کشورهای آسیای جنوب شرقی و به ویژه تجربه کشورهای چین و هند مشاهده کرد  که در سه دهه اخیر با تمسک به چنین سیاسی در حال تبدیل شدن به اقتصادهای  توسعه یافته و قوی هستند. آمارهای اقتصادی منتشره کشورمان نشان می دهد که  در سالهای پس از جنگ که فرصتی برای بازسازی و سرمایه گذاری فراهم شد در  بهترین سالها کمتر از ۳۰ درصد درآمدملی به سرمایه گذاری اختصاص یافته و  درنتیجه کشورما نتوانسته است همپای دیگر کشورهای مشابه خود راه رشد و توسعه  را بپیماید و در یک مقایسه جهانی و درگذر زمان از آنها عقب افتاده است.</p>
<p>سئوال این است که چرا کشورما نتوانسته است به رغم بهره مندی از درآمد نفت  به ویژه از سال ۸۴ به اینطرف درصد سرمایه گذاری از درآمدملی را به حد مطلوب  افزایش دهد؟ و البته آمارها حاکی از آن است که در این سالها این درصد نه  تنها افزایش نیافته بلکه کاهش نیز داشته است که نتیجه اش همین « رکود تورمی  » دامنگیر اقتصاد ایران آست.</p>
<p>در پاسخ به این سئوال می دانیم که منابع تامین سرمایه در ایران عبارتنداز  :۱- بودجه عمومی دولت و شرکت های دولتی،۲- پس انداز بخش خصوصی، و۳- سرمایه  گذاری خارجی . در مورد اولی و سومی فعلا وارد رسیدگی و بحث مفصل نمی شوم  اما اجمالا می دانیم که در سالهای اخیر به رغم افزایش چشمگیر ارقام بودجه  عمومی دولت و شرکت های دولتی، بودجه تخصیصی آنها برای سرمایه گذاری به نرخ  ثابت نسبت به سال های قبل نه تنها افزایشی را نشان نمی دهد بلکه با کاهش در  برخی سالها روبروست، و این درحالی است که بدلیل سیاست خارجی تهاجمی و  ماجراحویانه دولت هیچ سرمایه گذارخارجی نیز رغبتی برای سرمایه گذاری در  ایران نداشه، و آنهائیکه هم که پیش از این آمده بود باشرایط حادث از ایران  رفتند و کشورمان با یک خلا سرمایه گذاری خارجی به ویژه در بخش حساس نفت و  گاز و پتروشیمی مواجه شده است.</p>
<p>اما مورد دوم یعنی پس انداز بخش خصوصی دقیقا به رفتار شهروندان ایرانی  برمی گردد و البته اینها نحوه رفتار و عمل اقتصادی شان را برپایه علائم و  نشانه هایی که از محیط پیرامون می گیرند تنظیم می کنند.در باره عادت و میل  به پس انداز در خانواره های ایرانی باید گفت بدلیل وجود ناامنی مستمری که  در تاریخ ایران سابقه داشته است، و اینکه در دوران معاصر نیز هیچگونه نظام  تامین اجتماعی موثر و قابل اطمینانی برای شهروندان تمهید نشده است، غالب  خانوارهای ایرانی عادت به نوعی پس انداز دارند اما ترجیح می دهند که پس  اندازشان بصورت نقد با طلا و ارز در خانه نگه دارند و این باعث می شود  میلیاردها تومان وطلا و ارز از منابع ملی درخانه ها حبس و اقتصادملی از  بکار گیری این منابع در سرمایه گذاری محروم شود. کالبد شکافی دلائل اینکه  چرا اغلب ایرانیان عادت و رفتاری چنین دارند خود مقال دیگری می طلبد اما  این روشن است که اینگونه عمل جمعی ناشی از یک تجربه مشترک است که در علم  اقتصاد ذیل « نظریه خست » صورت بندی شده و در این باره توضیح داده می شود  که حبس پس اندازها در خانه و خارج کردن آنها از چرخه سرمایه گذاری و تولید،  اقتصادملی را با مشکل تامین منابع برای سرمایه گذاری مواجه و در نتیجه  اقتصادملی را در دام « رکود تورمی » و پیامدهای مخربش گرفتار می کند بگونه  ای که بالا رفتن نرخ بیکاری و تورم دامن همه شهروندان و از جمله همین  خانوارهای پس انداز حبس کرده را می گیرد!</p>
<p>حال سئوال دیگر این است که چرا بخشی از خانوارها شتاب دارند در تبدیل  نقدینه شان به طلا و ارز اینهم با این شدت؟ پاسخ اینکه اینهم از تجربه جمعی  آنها ناشی می شود که برای حفظ قدرت خرید ریال پس اندازشان در برابر تورم  بالا و شرایط نااطمینان آنرا باید به ارز و طلا تبدیل و نگهداری کنند و  طبعا وقتی شاخک های حسی شان از وضعیت کشور علائم ناامنی بیشتر دریافت می  کند ترغیب آنها به اینکار بیشتر می شود، و آنچه اینروزها در بازار ارز و  طلا شاهدیم جز بازتاب این موضوع نیست و تا وضعیت کشور به وضع عادی بازنگردد  این رفتار و تقاضا و افزایش قیمت ارز و طلا ادامه خواهد داشت.و البته در  ادامه این بحث باید نگاهی داشت به فرار و خروج سرمایه از ایران که از همین  پس اندازها تامین می شود و اینکه چون بخشی از صاحبان پس انداز به شرایط  اقتصادی ایران اطمینان ندارند سرمایه خود را به جای امن دیگر می برند و در  اقتصادهای دیگر بکار می گیرند که اینهم ضرر دیگری برای اقتصاد ایران است.</p>
<p>خلاصه آنکه در شرایطی که اقتصاد ایران سخت به سرمایه گذاری نیازمند است  مجموعه رفتار حکومت باعث شده است که شهروندان ایرانی برای حفظ پس  اندازریالی شان آنرا به ارز و طلا تبدیل و در خانه های خود نگه دارند یا  آنرا به خارج انتقال دهند، و این رفتار ایرانیان را می توان در قالب «  نظریه خست » صورت بندی کرد، نظریه ای که بخوبی علت شکل گیری و تداوم « رکود  تورمی » موجود در جامعه ما را توضیح می دهد، و اینکه « اقتصاد ایران و  نظریه خست » بدلیل عدم اعتماد شدید مردم به حاکمیت موجود همپوشان شده است  که پیامدش جز کاهش نرخ های رشد اقتصادی و سرمایه گذاری و افزایش نرخ های  بیکاری و تورم و در نتیجه کاهش رفاه همگانی و افزایش فقر و محرومیت نخواهد  بود و همه اینها ناشی از شرایط بحرانی و بی ثبات و عدم امنیت و اطمینانی  است که دولت احمد نژاد و حامیانش و در یک کلام حاکمیت موجود برای کشور و  مردم رقم زده است. در بطن همپوشانی « اقنصاد ایران و نظریه خست » براحتی می  توان شکاف گسترده دولت – ملت و غیبت مردمسالاری را در جامعه ایران دید و  اینکه در چنین جامعه ای اقتصادملی روز بروز لاغتر و مشکلات اقتصادی و  اجتماعی فربه تر خواهد شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42790/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاندیدا نشده ام؛رای هم نخواهم داد</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42763</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42763#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 16:52:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخرین اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی خزعلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42763</guid>
		<description><![CDATA[اینجانب به رغم اختلاف نظر در تاکتیک، با عنایت به نظر مردم و با احترام به عزیزان دربند و رد صلاحیت شدگان، برای کاندیداتوری مجلس نهم ثبت نام نکردم، و با توجه به شرایط حاضر، 12 اسفند ماه برای اولین بار رای نخواهم داد و از خانه خارج  نخواهم شد. دروغ پردازی های  رسانه های جناح حاکم را در راستای داغ کردن تنور انتخابات می دانم و برای آنها  شکواییه ای تنظیم خواهم کرد - اگر محکمه ای برای رسیدگی بیابم!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام بر شهیدان، سلام بر مجاهدان، سلام بر اسیران و سلام بر مصلحان</p>
<p>اینجانب به رغم اختلاف نظر در تاکتیک، با  عنایت به نظر مردم و با احترام به عزیزان دربند و رد صلاحیت شدگان، برای  کاندیداتوری مجلس نهم ثبت نام نکردم، و با توجه به شرایط حاضر، ۱۲ اسفند  ماه برای اولین بار رای نخواهم داد و از خانه خارج  نخواهم شد.</p>
<p>دروغ پردازی های  رسانه های جناح حاکم را  در راستای داغ کردن تنور انتخابات می دانم و برای آنها  شکواییه ای تنظیم  خواهم کرد &#8211; اگر محکمه ای برای رسیدگی بیابم!</p>
<p>من چهار سال پیش گفتم در همه انتخابات اعم  از مجلس و شورای شهر و ریاست جمهوری و نظام پزشکی، کاندیدا می شوم و  کلکسیونی از برگه های رد صلاحیت جمع خواهم کرد، این بار هم می خواستم برای  اخذ گواهی &#8221; عدم صلاحیت&#8221; ثبت نام کنم! اما این انتخابات به گونه ای بود که  حتی برای گرفتن گواهی &#8221; عدم صلاحیت&#8221; نیز باید از آبروی خویش می گذشتم!  آنقدر این ثبت نام موجب بی آبرویی بود که دوست و دشمن مرا از آن بازداشتند!</p>
<p>اما من گواهی &#8221; عدم صلاحیت&#8221; خود را از رسانه های جناح حاکم گرفتم، همان را ذخیره آخرت خویش کرده و جواز عبور از صراط می دانم!</p>
<p>باز هم تکرار می کنم، من در این انتخابات ثبت نام نکردم و رای نخواهم داد!</p>
<p>انتخابات وقتی  معنا پیدا می کند که رقیبی  در میان باشد، رقابت بین گروهی را ببرید در کنگره حزبتان! مگر می خواهید  دبیر کل حزب انتخاب کنید؟</p>
<p>کلاه خودتان را قاضی کنید، انتخاباتی که خزعلی هم که فقط برای برگه &#8220;رد صلاحیت&#8221; ثبت نام می کرد، حاضر نشد بیاید، انتخابات نیست!</p>
<p>تا دیرتر نشده است، از این مسیر باطل  برگردید، بگذارید مردم خود سرنوشت خویش را تعیین کنند، روزی به خود می آیید  و قدر ما را می دانید که کار از کار گذشته و جریان انحرافی بلایی سر شما و  کشور آورده که از دست ما هم کاری برایتان ساخته نیست!</p>
<p>اسفند ماه زمان مانور جریان انحرافی است، او چوب حراج به آبروی نداشته شما خواهد زد، آن روز است که سه نقطه تان هویدا خواهد شد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42763/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا صالحی از ترکیه دلجویی کرد؟</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42738</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42738#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 05:14:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[حسین علیزاده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42738</guid>
		<description><![CDATA[جمهوری اسلامی ملغمه ای است از استانداردهای دوگانه و سیاست های یک بام و دو هوا. در حالی صالحی 3 مقام رسمی (رهبر، رییس دولت و وزیرخارجه) را به عنوان کانال های اعلام مواضع رسمی جمهوری اسلامی نام می برد، که هیچ اشاره ای به ده ها  موضع رسمی که توسط دبیر شورای عالی امنیت ملی اعلام می شود، نکرده است. چه بسیار دیده شده است که سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی به ویژه در بحث هسته ای توسط دبیر شورای عالی امنیت ملی اعلام شده است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>پیشگفتار:</strong></p>
<p>در هفته های اخیر تنش لفظی بین تهران و آنکارا بالا گرفت ولی متعاقب آن صالحی وزیر خارجه جمهوری اسلامی در صدد دلجویی از آنکارا برآمد. پس از اعلام رسمی ترکیه در ۳ سپتامبر ۲۰۱۱  مبنی بر استقرار سپر دفاع موشکی ناتو در خاک خود، واکنش های تندی از سوی مقامات عالی رتبه جمهوری اسلامی برای مقابله با این تصمیم ترکیه به عمل آمد. سرتیپ امیرعلی حاجی زاده فرمانده نیروی هوا فضای سپاه پاسداران در تهدیدی آشکار اعلام کرد که سامانه راداری ناتو در ترکیه در مقابل موشک‌های بالستیک ایران ناکارآمد است و  &#8220;در صورتی که مورد تهدید قرار بگیریم، اول سپرهای موشکی ناتو در ترکیه را خواهیم زد است&#8221;.</p>
<p>شدت و تعدد اینگونه اظهارات از سوی مقامات متعدد جمهوری اسلامی، به قدری بازتاب دهنده اراده این رژیم برای مقابله با ترکیه بود که احمد داوود اوغلو وزیر خارجه ترکیه را واداشت طی تماس تلفنی مراتب نگرانی دولت متبوع خود را به همتای ایرانی اش منعکس نماید. ولی بر خلاف دیگر اظهارات، وزیر خارجه جمهوری اسلامی ضمن &#8220;برادرانه&#8221; خواندن روابط تهران- آنکارا، اظهارات برخی مقامات ایرانی را &#8220;غیر مسئولانه&#8221; و بازتاب دهنده  نظرات &#8220;شخصی&#8221; آنان دانست. صالحی اعلام نمود که مواضع سیاست خارجه رژیم تنها توسط رهبر، رییس جمهوری و یا وزیر خارجه اعلام می شود.( خبرگزاری آناتولی ۱۴ دسامبر)</p>
<p>با توجه به اظهارات صالحی، اظهارات دیگرمقامات عالیرتبه جمهوری اسلامی مبنی بر هدف قرار دادن سپر دفاعی ناتو در ترکیه را چگونه باید تفسیر کرد؟ به بیان دیگر سیاست خارجی رژیم آیا همان است که تنها این سه تن (رهبر، رییس جمهورو وزیرخارجه) ابراز می دارند؟</p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>دلایل راهبردی تهران برای تهدید آنکارا</strong></p>
<p>در حالی که پیش از این فرش های قرمز برای سفر اردوغان به تهران زیر پایش پهن می شد و  پیروزی اسلامگرایان در ترکیه و تنش میان آنکارا – تل آویو (بر سر کشتی مرمره) خرسندی های زیادی را در تهران به همراه داشت، توسل تهران به ارسال پیام تهدیدآمیز به آنکارا نشان از عمق نگرانی جمهوری اسلامی دارد. برای تهدید آنکارا توسط مقامات لشگری و کشوری جمهوری اسلامی، سه دلیل راهبردی را می توان برشمرد:</p>
<ul>
<li>سپر دفاع موشکی ناتو:</li>
</ul>
<p>ایالات متحده، دیر زمانی است که حلقه نظامی خود را علیه جمهوری اسلامی کامل و کامل تر می کند. در این مصاف، جمهوری اسلامی نیز توان دفاعی خود را تا حد امکان تقویت کرده است. از جمله طرح هایی که رژیم آشکارا و با سر و صدا از آن پرده برداشته است توان موشکی است. گو اینکه ناظران سیاسی، این توان را محدود ارزیابی می کنند ولی بنا به اعلام مقامات رسمی جمهوری اسلامی، اگر ناگزیر جمهوری اسلامی بخواهد از این توان خود بهره گیرد بیش از همه می تواند علیه پایگاه های امریکا در همسایگی ایران و همچنین علیه اسرائیل که در برد موشک های بالستیک رژیم قرار دارند، از  این توان استفاده کند چرا که جمهوری اسلامی به خوبی پیام امریکا را دریافته است که &#8220;هیچ گزینه ای از روی میز به کنار گذاشته نشده است.&#8221;</p>
<p>در مقابل، امریکا برای خنثی سازی این توان محدود ولی گزنده جمهوری اسلامی پیشنهاد استقرار سپر دفاع موشکی در خاک ترکیه را مطرح ساخته است. این پیشنهاد امریکا در اجلاس اعضای ناتو در ۱۹ و ۲۰ نوامبر در لیسبون با هدف نصب و استفاده از سامانه ضدموشکی برای مقابله با آنچه &#8220;تهدید موشک‌های بالستیک ایران&#8221; اعلام شد، به تصویب اعضا رسید.</p>
<p>در حالی که ناتو پیامی به این روشنی برای ایران فرستاده است، ترکیه به منظور پرهیز از تحریک همسایه شرقی خود بدون نام بردن از ایران استقرار این سامانه را در خاک خود اعلام نمود. از آنجایی که جمهوری اسلامی به خوبی دریافته است که در صف بندی میان ایران و غرب، ترکیه با اتخاذ چنین سیاستی در صف رو به روی جمهوری اسلامی ایستاده است، خود را ناگزیر دید پیام آشکار و در عین حال تهدیدآمیزی به آنکارا ارسال کند که چنین رفتاری بی هزینه برای ترکیه نخواهد بود.</p>
<ul>
<li>واگرایی تهران و آنکارا در مساله سوریه:</li>
</ul>
<p>نگرانی های تهران از آنکارا زمانی شکل فزاینده می گیرد که فشارهای آشکار آنکارا به سوریه در واگرایی مطلق با سیاست جمهوری اسلامی در حمایت از سوریه قرار می گیرد. به ویژه اینکه سوریه تنها متحد استراتژیک جمهوری اسلامی در جهان است. نگاهی به تحلیل نشریه صبح صادق، ارگان رسمی سپاه پاسداران بازگوکننده این رو در رویی تهران و آنکاراست. صبح صادق می نویسد &#8220;چنانچه مقامات ترکیه بر ادامه مسیر فعلی که منجر به تنش‌های بیشتر و واگرایی می‌شود، اصرار ورزند تا آنجا که ایران ناچار شود میان ترکیه و سوریه یکی را انتخاب کند، منطق منافع راهبردی و شناخت ایدئولوژیک، ایران را به سوی انتخاب سوریه سوق خواهد داد.&#8221; (روزنامه شرق ۲۸ تیر ۹۰)</p>
<ul>
<li>ناخرسندی تهران از مواضع آنکارا در پرونده هسته ای:</li>
</ul>
<p>کنار کشیدن ترکیه از میانجی گری میان جمهوری اسلامی و غرب در پرونده هسته ای (که چندی پیش از این یا سفرهای اردوغان و داسیلوا &#8211; رییس جمهور پیشین برزیل- به تهران، مایه خرسندی تهران بود) اینک مایه دلخوری شده است. به نظر می رسد جمهوری اسلامی درک درستی از نگرانی های ترکیه نسبت به توان هسته ای خود ندارد. مشکل ترکیه با  جمهوری اسلامی، حفظ امنیت اسرائیل توسط آنکارا نیست. در واقع مشکل ترکیه با تهران، مشکل ایران هسته ای است؛ مشکلی که تک تک همسایه های ایران نیز از آن نگرانند. ترکیه به هیچ وجه حاضر نیست در همسایگی خود ایرانی را ببیند که به ادعای آژانس شدیدا در مظان اتهام انحراف به استفاده غیر صلح آمیز از برنامه هسته ای خود است و از این رو پرونده اش به شورای امنیت ارجاع گردیده است.</p>
<p>آنچه دولت اسلامگرای ترکیه  را وا داشته تا علیه جمهوری اسلامی در کنار ناتو بیایستد، ایران هسته ای است. سفیر ترکیه در آمریکا گفته است که &#8220;اگر آمریکا هم با ایران هسته‌ای کنار بیاید، ‌ما نمی‌آییم.&#8221;  روزنامه &#8220;کریستین ساینس مانیتور&#8221; به نقل از نمیک تان، ‌سفیر ترکیه در واشنگتن گزارش داده است که &#8220;شاید هیچ کشوری به اندازه‌ ترکیه که با ایران مرز مشترک دارد، برای دور نگاه‌ داشتن تهران از دستیابی به سلاح هسته‌ای انگیزه نداشته باشد.&#8221; (کریستین ساینس متنیتور ۱۳ دسامبر ۲۰۱۱)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>دریافت پیام تهدید امنیتی با استقرار سپر دفاع موشکی:</strong></p>
<p>سامانه دفاع موشکی روش مقابله هوشمندانه با موشک های بالیستیکی است که با ره گیری آنان، پیش از اصابت به هدف منهدم می شوند. استقرار این سامانه تا آنجا برای تهران گران آمد که سرتیپ پاسدار احمدرضا رادان جانشین فرمانده‌ نیروی انتظامی، اردوغان نخست وزیرترکیه را (که اینک سخت ترین مواضع را علیه اسرائیل اتخاذ کرده)، &#8220;نوکراسرائیل&#8221; خوانده است.</p>
<p>در حالی که جمهوری  اسلامی با سرشکستگی از خرید سامانه دفاع S-300 روسی به خوبی از بی دفاع بودن فضای کشور آگاه هست، سرتیپ امیرعلی حاجی زاده فرمانده نیروی هوا فضای سپاه پاسداران در تهدیدی آشکار اعلام کرد که سامانه راداری ناتو در ترکیه در مقابل موشک‌های بالستیک ایران ناکارآمد است و  &#8221;در صورتی که مورد تهدید قرار بگیریم، اول سپرهای موشکی ناتو در ترکیه را خواهیم زد است.&#8221; وی همچنین به ملت ترکیه توصیه کرد که جلوی &#8220;توطئه‌ی&#8221; آمریکا را بگیرند.( بخش فارسی رادیو دویچه وله ۱۴ دسامبر ۲۰۱۱)</p>
<p>عمق تهدیدی که جمهوری اسلامی از استقرار این سامانه در خاک ترکیه درک می کند زمانی روشن می شود که مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی نیز اواخر تیرماه سال جاری در گزارشی از سپر پدافند موشکی ناتو به عنوان &#8220;تهدیدی جدی برای جمهوری اسلامی&#8221; یاد کرد و حسین ابراهیمی، نایب رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی هم اعلام کرد این سامانه برای &#8220;حفاظت از اسرائیل&#8221; طراحی شده و در صورتی که به ایران حمله شود، کشور &#8220;حق دارد از خود دفاع کند.&#8221;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>چرا صالحی در صدد دلجویی برآمد؟ </strong></p>
<p>در حالی که به نظر می رسد تصمیم ترکیه برای استقرار سامانه دفاع موشکی، تصمیمی راهبردی و مقابله جمهوری اسلامی با تصمیم ترکیه نیز یک واکنش راهبردی است تکذیب اظهارات مقامات لشگری و کشوری جمهوری اسلامی  توسط صالحی که در پی تماس احمد داوود اوغلو وزیر خارجه ترکیه صورت گرفت، چه معنایی می تواند داشته باشد؟ به عبارت دیگر در حالی که ترکیه گامی از تصمیم خود کوتاه نیامده، چگونه تهدید ترکیه توسط مقامات لشکری و کشوری ایران توسط صالحی تکذیب می شود؟</p>
<p>پاسخ در آنجاست که تهران به خوبی از وزن ترکیه به عنوان کشوری مسلمان با حکومتی نواسلامگرا و عضو ناتو در چرخش بیشتر علیه جمهوری اسلامی آگاه است. جمهوری اسلامی اینک تحت شدیدترین فشارهای از جمله اختلافات داخلی، تحریم های بین المللی، تنش با جهان عرب و اتحادیه اروپا قرار دارد. افزون بر این همه با حمله به سفارت انگلیس در تهران، جمهوری اسلامی عملا گل به دورازه خود زد تا آنجا که بحث تحریم بانک مرکزی اینک به تصویب کنگره و سنای امریکا رسیده است.</p>
<p>در چنین شرایطی که جمهوری اسلامی خطر حمله نظامی را نیز دور از نظر نمی داند(حمله ای که سامانه موشکی ناتو در ترکیه به شدت توان موشکی جمهوری اسلامی را تضعیف می کند)، جمهوری اسلامی نیاز داشت پیام تهدید آمیزی به ترکیه ارسال کند که این پیام به خوبی توسط مقامات برجسته سپاه و مجلس ارسال شد. در واقع جمهوری اسلامی پیام &#8220;غیر مستقیم&#8221; خود را به ترکیه ارسال کرده است؛ پیامی که نه تنها توسط ترکیه بلکه توسط ناتو نیز به روشنی دریافت شده است.</p>
<p>استفاده از تاکتیک &#8220;فریب&#8221; ، آن چیزی بود که صالحی به عنوان وزیر خارجه باید متوسل به آن می شد و اعلام می داشت که آنچه توسط برخی مقامات ایرانی اعلام شده است صرفا بازگو کننده &#8220;نظرات شخصی&#8221; آنان بوده و مواضع رسمی صرفا توسط رهبر، رییس دولت و وزیرخارجه اعلام می شود! در واقع صالحی به درستی تاکتیک فریب را به کار بسته است وقتی می گوید &#8220;مواضع رسمی&#8221; از این سه کانال اعلام می شود چرا که بسیاری دیگر از مواضع &#8220;غیررسمی&#8221; وجود دارد که دشمنان جمهوری اسلامی خود باید آن ها را دریابند. به عنوان مثال حمله به سفارت انگلیس که توسط وزارت خارجه تقبیح ولی توسط احمد خاتمی (امام جمعه تهران و عضو خبرگان) از آن به عنوان &#8220;نیاز انگلیس به یک گوشمالی&#8221; تایید شد، از جمله همین مواضع رسمی و غیر رسمی جمهوری اسلامی است. در حالی که همگان می دانند امکان کمترین تعرض به سفارت انگلیس بدون اذن مقامات بالاتر وجود نداشت، موضع رسمی جمهوری اسلامی از زبان وزارت خارجه تقبیح حمله به سفارت انگلیس و &#8220;موضع غیر رسمی&#8221; گوشمالی انگلیس از زبان احمد خاتمی بود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>نتیجه گیری:</strong></p>
<p>۱- در شرایطی که پس از حمله به سفارت انگلیس در تهران وجاهت جمهوری اسلامی در جهان بیش از پیش آسیب دیده، جمهوری اسلامی به خوبی دریافته است که اینک نباید جبهه جدیدی را در برابر همسایه غربی خود (ترکیه) بگشاید که منجر به تنش بین تهران و آنکارا شود چرا که آنکارا (به عنوان عضو ناتو در همسایگی ایران از یک سو و پیشتاز در جهان اسلام  از سوی دیگر) از وزن کافی برای تغییر معادلات علیه تهران برخوردار است. ( در حالی که جمهوری اسلامی پس از سقوط مبارک هنوز نتوانسته است روابط خود را با مصر بهبود ببخشد، اردوغان در سقر به قاهره  به مانند یک قهرمان مورد استقبال مردم و دولت مصر قرار گرفت. این وجاهت  ترکیه، موجب خواهد شد که جمهوری اسلامی از توان تحریک مسلمان در حمایت از خود به هنگام حمله غرب محروم شود.)</p>
<p>۲- جمهوری اسلامی ملغمه ای است از استانداردهای دوگانه و سیاست های یک بام و دو هوا. در حالی صالحی ۳ مقام رسمی (رهبر، رییس دولت و وزیرخارجه) را به عنوان کانال های اعلام مواضع رسمی جمهوری اسلامی نام می برد، که هیچ اشاره ای به ده ها  موضع رسمی که توسط دبیر شورای عالی امنیت ملی اعلام می شود، نکرده است. چه بسیار دیده شده است که سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی به ویژه در بحث هسته ای توسط دبیر شورای عالی امنیت ملی اعلام شده است. بسیاری از مواضع غیر رسمی نیز از زبان امامان جمعه، و شورای نگهبان و بسیج و سپاه اعلام و اعمال می شود که خود حکایت دیگری دارد.</p>
<p>بدینسان تکذیب اظهارات فرمانده سپاه توسط وزیر خارجه جز تاکیتک فریب نیست که صالحی برای جلوگیری از تنش بیشتر بین تهران – آنکارا متوسل به آن شده است. او خود می داند که  نه ترکیه  و نه دیگر اعضای ناتو، تکذیب او را باور نخواهند کرد ولی کمترین فایده این تکذیب در هنگامی که پیام روشن سپاه برای حمله به سامانه موشکی ناتومستقر در ترکیه به مقامات این کشور ارسال شده است، این خواهد بود که از تند تر شدن مواضع ترکیه علیه جمهوری اسلامی جلوگیری کند.</p>
<p>اما نکته مهم آنجاست که اگرچه صالحی به تاکتیک فریب متوسل شده تا بلکه ترکیه را خام کند ولی ترکیه محکم و استوار بر موضع خود در استقرار سامانه مزبور ایستاده و از آن عقب نشینی نکرده است. این در حالی که جمهوری اسلامی تا بدانجا ناگزیر به کوتاه آمدن و دلجویی از ترکیه شده که صالحی به همتای ترک خود یادآور شد &#8220;به یکی از مسئولان ایرانی (احتمالا فرمانده سپاه) در مورد اظهارت علیه ترکیه، تذکر داده شده است&#8221;.(بی بی سی فارسی ۱۴ دسامبر ۲۰۱۱)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>حسین علیزاده/  دسامبر ۲۰۱۱</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42738/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیداری یا بیماری اسلامی؟</title>
		<link>http://www.tahavolesabz.net/item/42735</link>
		<comments>http://www.tahavolesabz.net/item/42735#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 21:05:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Editor01</dc:creator>
				<category><![CDATA[قلم سبز]]></category>
		<category><![CDATA[رهبر جمهوری اسلامی ایران]]></category>
		<category><![CDATA[محمد نوری‌زاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.tahavolesabz.net/?p=42735</guid>
		<description><![CDATA[درفاصله ی میان شما و این مردم، وسعتی از بی اعتمادی به ما و شما و بی اعتمادی به قانون و علم و ایمان وعاطفه برنشسته است. حالا خودِ جناب شما بفرمایید آیا مردمان مصرو تونس و لیبی، حسرتناک این هستند که ازهمین حالات جاریِ ما الگو بگیرند؟ وبشوند آنچه که ما اکنون هستیم؟اگر که خوب بنگریم خواهیم دید: درهمه ی این کشورهایی که مردمانشان دست به شورش زده اند و می زنند، برآمدن حاکمان درسالهای نخست با شور و شوق و استقبال اغلب مردم همراه بوده اما به مرور با درازناکی عمر حاکمیتشان، همان شور مردمی، به شورشی از کدورت و نقد و اعتراض انجامیده است. عجبا که رد پای تک تک این عارضه های مشترک، درمیان ما نیز قابل رؤیت است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شانزدهمین نامه محمد نوریزاد به رهبر جمهوری اسلامی ایران با عنوان &#8220;بیداری یا بیماری اسلامی؟&#8221; منتشر شد.</p>
<p>به گزارش تحول سبز، در این نامه که در سایت رسمی محمد نوریزاد منتشر شده  آمده است: &#8220;درفاصله ی میان شما و این مردم، وسعتی از بی اعتمادی به ما و  شما و بی اعتمادی به قانون و علم و ایمان وعاطفه برنشسته است. حالا خودِ جناب شما بفرمایید آیا مردمان مصرو تونس و لیبی، حسرتناک این  هستند که ازهمین حالات جاریِ ما الگو بگیرند؟ وبشوند آنچه که ما اکنون  هستیم؟اگر  که خوب بنگریم خواهیم دید: درهمه ی این کشورهایی که مردمانشان دست به شورش  زده اند و می زنند، برآمدن حاکمان درسالهای نخست با شور و شوق و استقبال  اغلب مردم همراه بوده اما به مرور با درازناکی عمر حاکمیتشان، همان شور  مردمی، به شورشی از کدورت و نقد و اعتراض انجامیده است. عجبا که رد پای تک  تک این عارضه های مشترک، درمیان ما نیز قابل رؤیت است. یعنی جمهوری اسلامی ایران را نیز می توان درامتداد آنها جای داد و سرنوشت آنان را برای این تجویز کرد.&#8221;</p>
<p>متن کامل نامه شانزدهم نوریزاد به رهبری در پی می آید:<strong><br />
</strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>سلام به محضر رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران</p>
<p><strong>حضرت آیت الله خامنه ای</strong></p>
<p>می  دانم به کبوتران، چشمی از مهردارید. این پرنده ی نمکین، از دیرباز با  انسانِ تاریخ درآمیخته است و به او این اجازه را داده تا به بهانه ی تماشای  او، به پرواز و به آسمان بنگرد. کیست که کبوتران را دوست نداشته باشد؟  بویژه آنکه دوتا دوتا لب پنجره ای یا بام خانه ای یا شاخه ی درختی بنشینند و  بغبغو بکنند و صدای گفتگویشان را به گوش ما وشما برسانند. چه خوب اگر پرده  ها پس می رفت و بضاعتِ شنوایی ما فزونی می گرفت و ما مفهوم پچپچه های آنان  را شنود می کردیم. آنجا که یکی به دیگری می گوید: خواهر؟ ودیگری پاسخ می  دهد: جان خواهر. اولی ادامه می دهد: <strong>این آقا سید علی را می بینی که  دارد قدم می زند؟ به نظر تو اگر می دانست فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد،  باز از سرخیرخواهی و دلسوزی دیگران درمی گذشت و به راهی که می رود اصرار می  ورزید؟</strong></p>
<p><strong>رهبرگرامی،</strong></p>
<p>چندی  پیش پیاده ازجایی می گذشتم. صدای حزن آلود مردی که از بلند آوازگیِ فریدون  می خواند، مرا به حلقهی مردم پیوست. درمیان حلقه، مردی ساز می نواخت و  پسرک سرتراشیده ای می رقصید. دهان مرد پوک بود. دندان نداشت. به همین  خاطرکلمات را خمیرمی کرد. دهان بی دندان او، کلمه ها را از ریخت می انداخت  اما همین کلمه ها، درحفره ی دهان مرد چرخ می خوردند و هریک باری از حزن به  دوش می گرفتند و بیرون می خزیدند. کمانچه ی مرد مگر حریف حُزنی می شد که از  دهان او فرو می بارید؟عجبا که با همین صدای حزن آلود و ضجه ی کمانچه، پسرک  می رقصید. وچه نرم و چابک. هرکه اسکناسی نشان او می داد، انگشتان لاغر  پسرک، اسکناس را درهوا می ربود. با چه مهارتی. چشم همه با پسرک بود. وحال  آنکه هم سوزساز مرد وهم صداقت صدای او، چشم همه را بارانی کرده بود. همه که  رفتند، مرد بی دندان با لهجه ای که خراسانی می نمود صدا درداد: نرگس،  کجایی بابا؟ دانستم پسرکِ سرتراشیده دختراست و مرد بی دندان کور. اما مگر  فرقی می کرد؟ درآن غربت خاک آلود، مجمجه ی دو کبوتری که بر سیم برق نشسته  بودند شنیدنی بود: خواهر؟ جان خواهر. <strong>کاش یکی پیدا می شد و صدای  ضجه ی ما را هم می شنید. بله خواهر، راست می گویی. ما چقدر داد بزنیم آهای  ایرانیان، فاجعه درست پشت دیوارخانه های شما رقص می کند.</strong></p>
<p>دوستی  که حرفه اش واکاوی رسانه های فارسی زبان داخلی بود می گفت: هیچ رسانه ای  نیست– چه مکتوب وچه مجازی – که من هرروزخبرها و تحلیل های کلی و جزیی آن را  نبینم و نخوانم. می گفت: به تناسب قراردادی که با دستگاههای مختلف بسته  ام، گزیده ی خبرها را برمی گزینم و در فایل ها و پرونده های جداگانه جا می  دهم تا همان خبرها را به صورت بولتن روزانه به دستگاههای طرف قرارداد تحویل  دهم. می گفت: عصاره ی خبرهای مربوط به ایران را که جمع آوری می کنم، به یک  افسردگی هرروزه دچارمی شوم. <strong>چرا که عمده ی خبرهای مربوط به ایران،  محدود است به قتل و غارت و دروغ و فریبکاری وهدر دادن سرمایه های ملی و  ورشکستگی کارخانجات و بیکاری واعتیاد و تن فروشی و خفیف شدن ایران در  آمارهای جهانی واختلاس و رانت خواری وارتباط دزدان اموال عمومی با صاحب  منصبان و درمجموع: یک بی سرانجامی مکرری که به آذینی از فریب آلوده است.</strong></p>
<p>من  می گویم: چند خبرمربوط به پرتاب ماهواره ی امید وموشک شهاب وتوفیق  دانشمندانمان درداستان سلول های بنیادین و دانش هسته ای را اگر که برجسته  کنیم وبا تکرار هرروزه ی آنها برای خوبانمان مراسم تجلیل عَلَم کنیم، <strong>همچنان با غلبه ی اخبار ناگوار و آزار دهنده مواجهیم و شاهد یک سرگشتگی مفرط در کلیت کشور. </strong>درست  دریک چنین بلبشویی از اوضاع درهم پیچ است که ما با سماجت، کف دست برسینه ی  خود می نشانیم و به همگانِ دنیا خبرمی دهیم: این خیزشی که در کشورهای عربی  پا گرفته، متأثراز ماست. ازما. ازما. ازما.</p>
<p><strong>رهبرگرامی،</strong></p>
<p>نمی دانم تا چه حد با من موافقید که این داستان بهارعربی یا عنوانی که ما برایش پدید آورده ایم و از آن به ” <strong>بیداری اسلامی</strong>”  یاد می کنیم، بیش از آن که به اسلام و اسلامخواهیِ مردمِ مصر و لیبی و  تونس و بحرین و یمن مربوط باشد، اتفاقا به سرنوشتِ خود ما مربوط است. دراین  میان اما تفکیک قیام مردم سوریه از دیگر خیزش ها، وانتساب آن به  استکبارآمریکا وهم پیمان صهیونیستی اش، <strong>وجانبداری آشکارما از بشار  اسد، فرشِ فکریِ ما را دربرابرچشم جهانیان می گستراند، ونام ما را درکنار  نام کسانی که پایه های بقای خود را با دست های خونین خود رنگ می زنند ثبت و  ضبط می کند.</strong></p>
<p>ازهمه  ی اینها به کنار، داستان برگزاریِ همایشِ شتاب زده ای به اسم بیداری  اسلامی در تهران، بیش از آنکه به قیام کنندگان خدا قوتی بگوید، به مردمِ  خودِ ما می گفت: <strong>” آهای ای همه ی ایرانیان، خوب بنگرید که این  همایش، در تجلیل ازدیگرقیام کنندگان آنهم دردیگر کشورهاست. نه شما، که  بخواهید در فردا روزی علیهِ خود ما قیام بفرمایید”. </strong>پچ پچ کبوتران  سالن کنفرانس چه شنیدنی است: خواهر؟ جان خواهر. می بینی سخنرانان چه بی  پروا دروغ می گویند؟ خواسته های مردم مصرکجا و این چیزهایی که اینها می  گویند کجا؟</p>
<p>از  نجوای کبوتران که در گذریم، همگانِ ما می دانیم که برگزاری آن همایشِ  عجولانه در تهران، واحتمالاً همایش هایی که این روزها بناست به کالبد  فرسوده ی ما انرژی دروغین تزریق کنند، دراصل، یک فرار به جلوی خام و  نسنجیده محسوب می شوند. چرا که <strong>ما، نه که ازخیزشِ مردم خودمان و  اعتراض های فروخورده ی آنان درهراسیم، از همین روی به دیگر مردم معترضِ  جهان – حتی به مردمِ معترض انگلستان و آمریکا – آفرین می گوییم، وهمزمان  دست به گلوی مردم خود می بریم و اعتراضشان را به اجانب ربط می دهیم و  برسرشان می کوبیم. با اصرار فراوان، حرکت های اعتراضیِ مردمان دیگر را به  رسمیت می شناسیم و جنبش مردم خود را به فتنه تفسیر می فرماییم.</strong></p>
<p>به  دوستی که از لقمه های همان “همایش بیداری اسلامی” فراوان خورده بود، گفتم:  مباد خام تر از دلایل برگزاری این همایش، به این فکر کنیم که قیام کنندگان  کشورهای عربی، از ما آموخته اند که چه بخواهند، و با سران حکومتشان چه  بکنند؟ وباز به او گفتم: آوازه ی تنگناهایی که مردم ایران را درمیان گرفته،  دلخراش تر از آن است که مردمی را درهرکجای دنیا حسرت به دلِ ما بکند. آخر  چرا باید مردم مصر و یمن و تونس و لیبی با نگاه به ما، حسرتناکِ این شوند  که همانند ما شوند؟</p>
<p>خواهر؟ جان خواهر. <strong>بگویم  چرا مردم لیبی آن بلا را برسر قذافی آوردند و مردم مصر آن بلا را  برسرمبارک، ومردم یمن و تونس و بحرین نیز؟ به خاطررهبری های طولانی، و  رهبری های فرا قانونی، وتلنبارآسیب ها و فشارها، و تحقیرمستمرِمردم، وبه  هیچ گرفتن قانون، وپروار شدن نظامیان و ویژه گان، وفرارنخبگان، وخانه نشینی  شایستگان، وحاکمیت غلیظ سانسور، ونقد ناپذیری مسئولان، وجوابگونبودن آنان  درقبال قانون وپرسش های فراوان مردم، وعقب ماندن کشوردرهرزمینه، وغارت  اموال عمومی،و رانت خواری های تمام نشدنی ، ورواج رُعبِ ناشی ازدخالت سیستم  های خوفناک امنیتی درمناسباتِ دم دستی حتی، ودخالت نظامیان درامور سیاسی و  دخالتشان درهرکجا، ودستگاه قضاییِ منحط وفشل و سفارش پذیر، با دادگاههای  سیاسی غیرعلنی و اعدام ها و حبس های بدون دادگاه و بدون دلیل، ومجلسی  نمایشی و ناکارآمد و حرف گوش کن، ودانشگاههای افسرده، وبیکاری فراوان،  ورواج اعتیاد و تن فروشی و بزهکاری، ونبود شادمانی های جمعی.</strong> بازهم بگویم؟ کبوتر دوم می گوید: من نگران طبیعتی هستم که درایران به سمت مرگ می دود و هم ما را هم ایرانی ها را یک به یک می کشد.</p>
<p>کبوتر اول به سخن نخست خود باز می رود: <strong>کیست درجهان که به اسلام این نظام متمایل باشد؟</strong> مگر نه این که قرار بود اسلام در این مُلک، بیماری ها را شفا بدهد؟ <strong>ببین  چه به روز این اسلام آمده که جسم زخمین او برزمین افتاده و دست التماس به  سمت همه بالا برده که: شما را بخدا دست از من بدارید. از جان من چه می  خواهید؟ اگر به نام و نان و نوا بود که رسیدید، شما را به خدایی که می  پرستید بیایید و این مختصر جان مرا مستانید!</strong></p>
<p><strong>رهبرگرامی،</strong></p>
<p>سرزمین  کهن و زیبا و غنی ای که شما رهبری آن را به عهده دارید، به آسیبی سخت  درافتاده است. اما آنچه که بیش از همه، همه را می آزارد، لکنتی است که  برزبان مردم نشسته. ما وشما، مردم خود را ترسانده ایم؟ همه را، حتی بزرگانی  را که یک روز برای خودشان کسی بوده اند و در دستگاه اسلامی و انقلابی ما  آمد و رفتی داشته اند! من در نامه ی پانزدهم خود از شانزده شخصیت سیاسی و  علمی و دینی و دوهمسرشهید تقاضا کردم که در نگارش نامه به من بپیوندند و  برای جناب شما نامه بنویسند و با شما درد دل کنند. تا کنون بجز دونفر، یکی  از داخل و یکی از خارج، کسی به سخن من و به درخواست من اعتنا نکرده است.  وحال آنکه من به همدلی آنان ایمان دارم. <strong>تک به تک آنان با من همسخن  و همدل اند اما ترس از داغ و درفشی که دستگاههای امنیتی ما برای معترضان  تدارک دیده اند، و ترس از کفن پوشان و اوباشانی که نعره کشان والله اکبر  گویان به فحاشی و تخریب خانه ی علما و منتقدان مجاهده می کنند، باعث شده  است که کسی را شهامت سخن گفتن با شما نباشد.</strong></p>
<p>به  شکلی غیرمستقیم برای آقای هاشمی پیغام فرستادم که برای جناب شما نامه ای  بنویسد و درآن نه راجع به انشقاق مردم و واژگونی های عنقریب، بلکه راجع به  ابرهای آسمان با شما سخن بگوید. این که مثلاً هوا خوب است و بارانی در راه  است. شما آیا باورتان می شود آقای هاشمی، که یک روز همه ی تریبون ها و  رسانه ها برای انعکاس اندیشه ها وسخنان و نوشته های او خیز برمی داشتند، از  این که برای شما چیزکی بنویسد می هراسد؟ یا مثلاً جناب آیت الله وحید  خراسانی و جناب آیت الله جوادی آملی؟ <strong>همه را ترسانده ایم آقا. تا  چه شود؟ تا همچنان خیمه ی خود و خویشان و هوادارانمان برسرمسندها گسترانیده  باشد؟ با آنکه خود دراین باره بارها سخن گفته ایم: ترساندن مردم و نشاندن  لکنت برزبانشان، درهرکجا وبویژه در یک نظامی که مدعی مسلمانی است، یک جرم و  یک گناه و یک حرام محرز است.</strong></p>
<p>خواهر؟  جان خواهر. می دانی چرا کسی از بزرگان و آیت الله ها جوابی به نامه ی نوری  زاد نداده و نمی دهد؟ بخاطر این که اجابت نوری زاد، بلافاصله به اجابت از  تقاضای یک فتنه گرتفسیرمی شود. و این یعنی <strong>دوستان کفن پوش بلدند با  آیت اللهی که سخن به اعتراض گردانیده و در لابلای کلمه ها و جمله ها صدای  نازکی خوابانده که آن صدای ضعیف می نالد: آخرچرا؟، چه بکنند و چه بلایی  برسر او و برسر آبرویش بیاورند.</strong></p>
<p><strong>رهبرگرامی،</strong></p>
<p><strong>این  لکنت بزرگ همان است که شما را در یک سوی و مردمان بسیاری را در دیگر سوی  نشانده است. درفاصله ی میان شما و این مردم، وسعتی از بی اعتمادی به ما و  شما و بی اعتمادی به قانون و علم و ایمان وعاطفه برنشسته است.</strong> حالا خودِ جناب شما بفرمایید آیا مردمان مصرو تونس و لیبی، حسرتناک این  هستند که ازهمین حالات جاریِ ما الگو بگیرند؟ وبشوند آنچه که ما اکنون  هستیم؟</p>
<p>اگر  که خوب بنگریم خواهیم دید: درهمه ی این کشورهایی که مردمانشان دست به شورش  زده اند و می زنند، برآمدن حاکمان درسالهای نخست با شور و شوق و استقبال  اغلب مردم همراه بوده اما به مرور با درازناکی عمر حاکمیتشان، همان شور  مردمی، به شورشی از کدورت و نقد و اعتراض انجامیده است. عجبا که رد پای تک  تک این عارضه های مشترک، درمیان ما نیز قابل رؤیت است. <strong>یعنی جمهوری اسلامی ایران را نیز می توان درامتداد آنها جای داد و سرنوشت آنان را برای این تجویز کرد.</strong></p>
<p>پس  قبول می فرمایید همایش شتابزده ی “بیداری اسلامی” وتخلیه ی سراسیمه ی خیزش  مردمان عرب به حساب شخصی جمهوری اسلامی، بیش از آن که معطوف به اسلام و  الگو برداری از انقلاب ما باشد، به همان نگرانی از سرنوشت مشترک بند است.  وگرنه یک عرب منفرد ازمیان میلیونها معترض مصری پرچمی از ما برمی افراشت و  سراغی از ما می گرفت و نشانی از اسلام نفس بریده ی ما می گرفت. نه این که  آرزویش، اسلامی باشد که در ترکیه سربرآورده و نفس می کشد.</p>
<p>انتخاباتی سرنوشت ساز درپیش است. <strong>شما  می توانید بدون بها دادن به خواست حداقل بیست میلیون مردم ایران، به همان  راهی بروید که تا کنون بدان اصرار ورزیده اید. می توانید بدون حضور این  جماعت معترض، به مجلس مطلوب خود دست ببرید. و حتی بدون حضور این مردم،  مابقی عمر خود را سپری کنید و با قلبی مطمئن و ضمیری امیدوار به فضل خدای  خوب به دیار باقی سفر کنید. اما چه درد که شما با این گزینش یکجانبه، به  سرعت از خاطره ها محو خواهید شد و به فهرست حاکمانی خواهید پیوست که با  مردمشان نامهربان بوده اند و اعتنایی به خواست و اعتراض آنان نداشته اند.</strong></p>
<div>
<dl>
<dt></dt>
<dd>
</dd>
</dl>
</div>
<p>بیایید و این سخن کبوتران بام خانه ی خود را بشنوید که با نگاه به قدم زدن های شما با هم نجوا می کنند: خواهر؟ جان خواهر. <strong>کاش این آقا سیدعلی برای ایران و ایرانیان کیخسرو می شد، نه جمشید.</strong> که اولی در اوج اقتدار وعزت و بهره مندی وهمراهی غلیظ مردم، به گوشه ای  خزید و به عبادت فروشد. ودومی از نردبان پادشاهی بالاتر رفت تا  مگربرجایگاهی برترنشیند. <strong>اولی به نامی نیک دست یافت و دومی به گودالی از بدنامی فرو غلتید.</strong> وکبوتر دوم بغبغو می کند و می گوید: بله خواهر، این آقا سیدعلی برای  کیخسرو شدن برازندگی بیشتری دارد تا جمشید. کاش سید قدر خودش را می دانست.</p>
<p>صدای صادقانه ی آن آوازه خوان پوک دهان نیز همین را می گفت:</p>
<p><strong> فریدون فرخ فرشته نبود زمشک و زعنبر سرشته نبود    زداد ودهش یافت این نیکویی تو داد و دهش کن فریدون تویی</strong></p>
<p>راستی  آیا بزرگواری می فرمایید به دزدان اطلاعات و دزدان سپاه دستورصادرکنید  هرچه را که از من ودیگران برداشته اند، به ما بازبگردانند؟ به آنها  بفرمایید: ناسلامتی قرار است ملت های دیگر از ما سرمشق بگیرند. به آنها  بفرمایید: با این دزدی های مستمر، مثلاً با بردن آلبوم خانوادگی یک متهم، و  استفاده ی وحشیانه از عکس ها و تصاویرآن، وبا بردن وسایل کاری و شخصی  سایرین، کسی به ما و انقلاب ما نگاه نمی کند که! حالا دزدی های بزرگ و  کهکشانی شما ها – که جای گفتن آن اینجا نیست – بماند برای یک فرصت دیگر.</p>
<p>بدرود تا جمعه ی آینده.<em> </em></p>
<p>با احترام و ادب: <strong>محمد نوری زاد</strong> نهم دیماه سال نود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.tahavolesabz.net/item/42735/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

