حصر “یک بید” و قتل “باران”
“پیرمرد نقاش” را یادت هست؟ آن که میخواست قفس را شکند با “قلم” اش؟ و به آواز “کلامش” همه آزاد کند
آن شقایق، که در آن زندانیست تا ز انفاس خوشش دل تنهایی مان تازه شود چه خیالی، چه خیالی، … می دانم
چند روزی قفسی ساخته اند بر بدنش




