آرشیو برچسب: صدرا


حکایت نهال آریا و مرد تبردار

شبی، باران سختی بود دل پر دردِ ابر تیره ی جنگل بسان ابرهای قصه ها … نه … نه .بسان چشم های مادر سهراب می بارید خروشِ های و هوی باد پاییزی به شاخ و برگِ رگبارِ شبِ جنگل، گره می خورد و سقف آسمان از کوبه های خشمگینِ رعدِ برق آسا، ترک می خورد [...]

سوگ سحاب

های صیادان صحراگرد شرطه های وحشی بی شرم و بی آزرم های نقاشان شام شوم و شهرآشوب صیدتان کردید؟ حضّ تان بردید؟ .سعی تان مشکور؛ حج تان مقبول … نقشِ اول های ننگینِ نمایشنامه ی ارعاب صحنه گردانان رزم سنگ و آیینه باغبانان کویر شادی و لبخند دس مریزاد از نثار اینهمه مردی؛ خدا قوت [...]

میر مردم دار

از نگاهت، بت نمی سازم ؛ که از بت سازی و اسطوره سوزی سخت بیزارم، که از آئینه ی تاریخ ، صدها قصه ی پرغصه از این عادت بدعاقبت دارم.