حکایت نهال آریا و مرد تبردار
شبی، باران سختی بود دل پر دردِ ابر تیره ی جنگل بسان ابرهای قصه ها … نه … نه .بسان چشم های مادر سهراب می بارید خروشِ های و هوی باد پاییزی به شاخ و برگِ رگبارِ شبِ جنگل، گره می خورد و سقف آسمان از کوبه های خشمگینِ رعدِ برق آسا، ترک می خورد [...]




